آرسام ، عشق تازه ما
هر شروعي را پايانيست وتولد شروع يك پايان است...
عککککککککس
خب طبق قول قبلی این پست فقط پر از عکسهای عشق مامان هست . فقط چون زیاده لطفا توی ادامه مطلب عکسها رو ببینید 

 

= هنی و هانی = جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱
زندگی کوتاه است و زمان شتابان گذران
سلام سلام سلام

بعد از مدتها اومدم . راستش اومدم یه متن طولانی بنویسم و پست بعدی هم یه پست پررررررر از عکس

 

زندگی در گذر حادثه هاست گاه تلخ است و گهی شیرین است

 

متن زیر رو ۲۲ فروردین نوشته بودم ولی بخاطر نداشتن عکس منتشرش نکرده بودم :

سال ۱۳۹۴ مباررررررک 

وای چقدر روزگار عجله داره زود بگذره  انگار همین چند هفته پیش سال ۱۳۹۳ شد ....

دوستای گلم سال نو مبارک و امیدوارم امسال شادترین سال زندگیتون باشه و پر از سلامتی و خوشی

امسال تصمیم دارم روش زندگیم رو عوض کنم و برای خودم زندگی کنم  به شما هم پیشنهاد میکنم برای خودتون زندگی کنین  

متاسفانه امسال بخاطر مشغله های زیاد به هیچکدوم از کارهامون نرسیدیم . امسال درنظر داشتم برات لباس گوسفندی درست کنم و کنار هفت سین عکس بندازیم که نه تنها لباس رو درست نکردیم بلکه هفت سینمون هم بزور و با کمک فری جون ۵ سین شد و با عکس سبزه و سمنویی که دایی برامون فرستاد شد ۷ سین 

امسال از درست کردن تقویم هم خبری نبود و هنوز از عکس آتلیه هم خبری نیست . ایشااله سعی میکنیم تو هفته بعد بریم آرایشگاه و بعدش آتلیه و بعدش درست کردن تقویم  

خب حالا بریم سراغ اتفاقات این مدت ، من و علی و آرسام حدودای ۲۴ ام اسفند تا ۱۸ ام فروردین رفتیم ترکیه و خوش بحال آرسام بود فقط دو سه روز آخر متاسفانه مریض شد و بعدش من گرفتم ، خیلی ویروس بدی بود ، آرسام که زود خوب شد ولی من خیلی طول کشید و تا الان هم هنوز کامل خوب نشدم و بابا هم چند روزه گرفته . کار هر روزمون اول تاب بازی تو محوطه مجتمع بود و بعدش رفتن به یه مرکز و اونجا آرسام یا میرفت شهربازی یا توی مرکز بازی میکرد و .... اونطوری که فکر میکردیم نتونستیم بریم گردش و اکثرا تو مراکز خرید بودیم چون هوا خیلی سرد بود و فقط دو روز رو بیرون گشتیم که اونم یخخخخخ زدیم . کلا آرسام خدا رو شکر اونجا کلللللللی خوش میگذرونه .

بالاخره لب تاپ رو هم از تعمیرگاه گرفتیم ولی متاسفانه نتونستن عکسها رو برگردونن و همه عکسهامون نابود شد  ولی مهم نیست غر زدن و افسوس خوردن فایده نداره شاید قسمت این بوده که یک دوره عکس نداشته باشیم  هنوز جرات نکردم ببینم تمام عکسهای زیر یک سالگیش نیست یا یکسریش البته چند روز قبل از افتادن ویروس داشتم سعی میکردم عکسها رو تا جایی که جا دارم کپی کنم که فکر کنم تا آخر آذر ماه یعنی حدودا ۴ ماهگیش کپی کردم ، یعنی از ۴ تا ۱ سالگیش صد در صد نابود شده که البته هنوزم یکسری عکسهاش روی همین وبلاگ خاطرات مونده که باید زودتر برشون دارم که اینها هم نپره و از فامیل هم عکسها و فیلمهایی که دارن رو باید جمع کنم تا برای پیری خودمون داشته باشیم تا بیکاریمون رو پر کنیم چون آرسام که احتمالا وقت نمیکنه اینها رو ببینه و بخونه و ....

********************************

و ادامه متن امشب یعنی ۸ اردیبهشت که البته عکسها رو امشب نمیرسم بزارم و ایشااله توی همین یکی دو روز میزارم و منتشر میکنم 

 

اول از همه امشب به درخواست آرسام که میگه آآشام فففی براش فیلمهای بچگیش رو گذاشتم و یه جورایی شددددددید نوستالژی بود برام . اول موندم گذر عمر رو روی بزرگ شدن این عشق باید دید یا از روی چین و چروک صورت من و علی و شاید هم بزرگتر شدنمون و جاافتاده تر شدنمون  ، خیلی برام جالب بود که یکسری افراد فامیل اینقدر زود پیر شدن و یکسری دست نخوردن . نمیدونم انقدر اتفاقات این ۲ سال و ۷ ماه یا به عبارتی ۳۱ ماه یا به عبارتی ۱۳۳ هفته یا به عبارتی ۹۳۳ روز زیاد بوده که میگم خب این پیر شدن طبیعیه  وقتی عکسها و فیلمها رو میدیدم همش یا میگفتم آخیش یاد بنجی بخیر یا وای نمیخوام اینها رو ببینیم یا الهی طفلکی فلانی یا دلتنگی برای فلانی و  هزاران اتفاق دیگه که پشت تمام عکسها و فیلمها بود . ۲.۵ سال زندگی که یکسال و نیمش یه جورایی مربوط به آرسام بود و یکسالش افسردگی پنهانی و آشکار خودم ، البته خب مسلما اتفاقات خوب این دوره خیلی خیلی بیشتر بوده ولی امشب بیشتر دلتنگی و دلسوزی بود برام 

این یه مثله که خوب میگه  زندگی تازه در چهل سالگی آغاز می شود  

خب از این حرفها بگذریم . آرسام همچنان مثل قدیم دایره لغاتش محدوده ولی من دیگه همه حرفهاش رو میفهمم مگه مواقع کم . یعنی برای خودش یه جمله طولانی میگه که فقط فقط خودش میفهمه چی میگه و من که از بین یکی دو کلمه قابل فهم و موضوع بحث میفهمم چی میگه  ماشااله قربونش برم من کلللللللی هم برام حرف میزنه و من هم حتما تایید و یه جاهایی ادامه بحث رو دست میگیرم تا بدونه گوش میدم و میفهمم . کلا من واقعا یه مامان عجیب هستم هم دوست دارم این لحظات دیر بگذره و عجله ای تو صحبت کردن و .... آرسام ندارم هم دوست دارم یعنی آرزو دارم آرسام واقعا شیطون باشه و خودش رو تخلیه کنه و یه جاهایی که میبینم محتاطه و میترسه خودم کارهای خطرناک بهش یاد میدم یا .... تا آرسام بدونه میتونه انجام بده ، همیشه مشوق کارهای عجیبش منم  همیشه همه کارهات رو که داری انجام میدی و به مشکل میخوری و من رو صدا میزنی بهت میگم پسرم تو میتونی سعیت رو بکن و بعدش با انگیزه بیشتر انجام میدی و اکثرا زود حلش کردی و مواقعی که ببینم واقعا نمیتونی یه جورایی کمکت میکنم که فکر کنی باز هم خودت انجام دادی بدون کمک و یه موقعی هم میگم اشکال نداره اگه نتونستی انجام بدی .

کم کم باید دنبال مهد خوب برات بگردم چون به توصیه پرند جون حتما بین سه تا چهار سالگی باید بزاریمت مهد حتی کلاسهای آموزشی جای مهد رو نمیگیره و توی این سن خیلی هم بدتره . متاسفانه بخاطر مشغله شاید هم تنبلی من که برای خودم بهونه اوردم کارهای پرند دیگه تکراری شده و تو خونه من بازیهای متنوعتری انجام میدم یا شاید مثل ترم پیش بخاطر سفر غیبتهامون زیاد بشه و .... دیگه ترم جدید بادبادک رو ننوشتم و فعلا کتاب کلاسهای آموزشی رو بستم . قبلا معیارهای انتخاب مهدم خیلی خیلی متفاوت بود دنبال یه مهد به قول معروف باکلاس با آموزشهای درست و خوب با فرهنگ بالا بودم و بعد از دو جلسه انتخاب مهدکودک پرند کلا دیدم عوض شد و الان معیارهای دیگه ای رو میخوام که ایشااله بعد از انتخاب مهد بصورت عملی میام توضیح میدم .

کلا این ۲ سال و نیم کلاسهای تک و توکی که من آرسام رو بردم از دو تا کلاس از همه بیشتر خوشم اومد یکی آموزش موسیقی خانمهای نصیری موسسه مادران امروز که البته الان موسسه خودشون رو زدن و یکی از دوستام میره و کلاسهای هنر خلاقیت پرند که بیشتر به دید کلاسهای مشاوره و تربیت درست و روش بازی درست باید بهش نگاه کرد و واقعا جهت تربیت رو درست میکنه .

کلا من قبلن بخاطر توصیه های پرند و بقیه میگفتم تا سه سالگی آرسام آموزش رو بیخیال و الان با اون کلاس مهد پرند میگم تا ۵ سالگی میخوام بزارم آرسام فقط فقط بچگیش رو بکنه و خودش رو خالی کنه بعدش وقت برای آموزش هست . نه اصراری دارم آرسام دو زبانه بشه نه موسیقیدان نه پیکاسو نه پروفسور نه ..... میخوام فقط فقط آرسام زندگی باآرامشی داشته باشه بدون هیچگونه ترس و استرس و ....

یه اتفاق هم این بود که هفته پیش فری جون دید زیر بغلت یه غده داری و به خاله درسای مهربون و باانرژی که تماس گرفتم گفت نگران نباش غده لنفاویه و خطرناک نیست و بعدش رفتیم دکتر خودت که همون رو گفت و دلایل و .... رو توضیح داد ، قدت ۹۳ بود و وزنت ۱۲.۶۰۰ که گفت بخاطر مریضیه اخیرت وزنت کمه و جای نگرانی نیست 

دایی جون و علی جون تخت ماشین عرفان رو برات اوردن و نصب کردن و دیگه تخت نوزادیت که کللللللللی باهاش خاطره داشتیم جمع شد  تا تو عادت کنی بهش من هر شب پایین تخت رو زمین میخوابم و تو هر شب یکبار وسط خواب بیدار میشی میای بغلم و من بعد از خواب دوباره میزارمت رو تخت .

بهت گفتم وقتی ماه و ستاره که تو عاشقشونی درمیان باید بخوابیم چون نی نی ها همه خوابن و وقتی رفتن و خورشید اومد بیدار بشیم ، در همین راستا یه روز ساعت ۷ صبح بیدار شدی و من رو اوردی آشپزخونه شیر و آبت رو خوردی و بعدش گفتم بریم بخوابیم که گفتی یایا نننننه من گفتم چرا مامان هنوز باید بخوابیم و تو گفتی ماه نننننی ، ای اینگِ نننننی (ماه و ستاره یا به قول خودت توینگل نیستن یعنی روز شده و باید بیدار بشیم ) و من که دیدم حرف حساب میزنی بیدار شدم 

راستی یه اتفاق بانمک هم این بود که رفته بودیم خونه درسا جون دیدن آوینا خانم دختر ماه تازه بدنیا اومدش که طبق معمول با رایان مونا دعوا کردین و رایان دستت رو محکم فشار داده بود تا تو ماشین رو بهش بدی و تو هم که ماشین زندگیته کوتاه نیومده بودی و تا ما بفهمیم و جداتون کنیم دستت چند تا خراش کوچولو برداشته بود و این با لوس کردن مامانم اینا سوژه ای بود یکماهه که هنوز هم ادامه داره و تا یکی بگه دستت همون جای دست رو میاره جلو و نشون میده و باید بوسش کنن تا مثلا زود خوب بشه   البته چون چندین بار زخمش رو کندی جاش یکم مونده . بعد از اونروز متاسفانه دوباره حالت تدافعی میگیری و کمتر از قبل ولی باز زدن رو شروع کردی تا ببینیم باز کی بیخیالش میشی 

لیانا خانم دختر خوشگل خاله شبنم و عمو حامد هم وقتی ما ترکیه بودیم بدنیا اومد و تو خیلی با رهام و لیانا عاااااالی هستی و یه جورایی حس حمایت داری . عمه حوری هم به سلامت خونشون رو عوض کردن و یه خونه خوب گرفتن . و البته موقع جابجایی میزشون شیشه میزشون شکست و دست من یه کوچولو برید ولی چون میترسیدم توش شیشه رفته باشه رفتیم درمانگاه و یه سه تا بخیه خوب زد و امروز بخیش رو باز کردم و عااااالیه . فردا هم میریم خونه عمه حوری تا تو بابا حسن رو ببینی چون امروز توی فیلمها بابا رو دیدی خیلی دلتنگش بودی . این چند روز هم همش پیش فری جون اینا هستیم ، از وقتی دایی اومده دیگه مثل قبل نمیری پیش علی جون و همش پیش دایی جونت هستی 

الهی قربوووووووونت برم الان داری خواب میبینی و میگی آآشام ... 

= هنی و هانی = چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹
آخجووووووووونم باز اومدم
سلام سلام سلام به تمام دوستاي گلم
خيلي خيلي وقته نيومدم وب آرسام و الان هم دارم تو نوت گوشي مينويسم تا بعدا وارد وب كنم
متاسفانه يه مدت خيلي تنبلي كردم و نيومدم خاطرات رو بنويسم و خيلي از اين قضيه ناراحتم چون الان آرسام سنيه كه هر روز يه كار بانمك انجام ميده و بهترين راه ذخيره اونها همين نوشتن خاطراتشه وگرنه من كه اصلا يادم نميمونه ، خلاصه بريم سراغ اتفاقات اين مدت :
آرسام تمام زندگي من و باباش داره زود بزرگ ميشه و قشنگ هر روز اين تغيير رو ميفهميم ، هر روز آقاتر و فهميده تر ميشه . پسر زيبامون هنوز حرف نميزنه و همچنان فقط يكسري كلمات كه قبلن ميگفت رو ميگه :
ماما - بابا يا بابايي - دد - آبه - به به يا هامه - اير (شير) - دووو(دوغ و بعضي مواقع شير) - بي بي(ماشين) - هو هو چي چي(قطار) - في في يا بووَه (فري جون بخاطره فوت كردن شمع كه با فري جون انجام ميده ) - اَاي جو (علي جون) - بابا ادن كه يكبار گفت و بقيه مواقع بابا كه البته با تلفظ باباش فرق داره (بابا حسن) - قاقا ( آقا ، كلمه آقا رو تو تركيه كه بوديم با فري جون دم پنجره بودي كه آقاهه رد ميشه و فري جون ميگه آقا گر و تو ميگي آآآققققا گَ و من كه اومدم با خوشحالي اومدي گفتي آققققا گَ و كلي همه خنديديم و از فردا آآققققا تبديل شد به قاقا ) - ميو (گربه) - هاپ ( سگ) - جي جي( جوجه يا كبوتر ) و ....
البته توي اين مدت چند بار برديمش تركيه و عااااااشق هواپيما شده و تا اسم هواپيما ميشنوه دستش رو ميبره بالا و ميگه اااااوووووو يعني هواپيما ميره بالا و بعدش ميگه داااييي يعني ميريم پيش دايي . البته قبل هواپيما اول ميگه بي بي يعني با ماشين ميريم فرودگاه و بعدش ادامه ماجرا
داخل هواپيما هم كه ماشااله مثل هميشه شيطون و با ادب و آقايي و همش براي خودت ميدويي و بازي ميكني و با عموها و خاله ها دالي بازي ميكني . فقط بديش به اينه اكثرا تو هواپيما ميخوابن و من كه دوست ندارم بهت بگم نكن و آروم و ... بايد يه جوري بغل خودم باهات بازي كنم و سرگرمت كنم تا بقيه راحت بخوابن كه البته زياد آسون نيست و زود در ميري ، موقع بلند شدن و نشستن هم بهت ياد دادم وقتي چراغ كمربند روشنه بايد كمربند رو ببنديم كه خب تا چند دقيقه اي آروم ميشيني . بخاطر نگرفتن گوشت يكبار يه چيپس از فري جون گرفتم و شروع كردم بهت دادن ولي انقدر هواپيما طول كشيد تا بلند بشه آخرهاي اوج گرفتن چيپس رو نقطه نقطه بهت ميدادم و يكبار ديگه هم سر پوره دادن همين اتفاق افتاد ولي اون موقع واقعا ديگه پورت تموم شد و الكي ادا درميوردم دارم بهت پوره ميدم و تو هم الكي ادا درميوردي داري ميخوري
ولي اگه خواب بودي دهنت رو باز ميكردم و البته دو بار گاز خيلي خيلي بد گرفتي .
كلا خدا رو شكر خيلي تو تركيه اكتيوي و همش ورجه وورجه ميكني ولي قربونت برم كه اگه بهت چيزي بگم گوش ميدي . 
اين مدت دو بار با شما رفتيم پارتي كه هر جفتشون عااااااالي بود چون به شما خيلي خوش گذشت چون با بچه ها بازي ميكني و خدا رو شكر انقدر باجنبه اي و آقا كه همه از تو و تربيت من و بابايي تعريف ميكنن .
خودمون هم از غير از يكي دو نكته از بقيه تربيتت خيلي خيلي راضييم . يكي از نكات اينه كه هنوز بهت ياد نداديم وقت غذا بايد بشيني روي صندلي و غذات رو كه خوردي برو البته ٥٠ درصد موارد كه گرسنته ميشيني و ميخوري ولي بقيه مواقع ميري و مياي يا من ميام ميزارم دهنت كه البته مقصر خودمونيم كه عادت صندلي غذا رو ازت گرفتيم . نكته دوم اينكه اگه ما نوشابه بخوريم تو هم ميخواي كه صد در صد خودمون باعث شديم اولين بار نوشابه رو بخوري و بفهمي خوشمزست و الان مجبوريم خودمون هم نوشابه نخوريم البته اين بابات پدر من رو تو تركيه دراورد . نكته بعدي شديدا توي اين سفر لووووووس شدي 
يه مساله شديد كه هنوز باهاش درگيريم اينه كه هنوز با بچه هاي كوچيكتر و همسن نميتوني ارتباط برقرار كني و همش بايد مواظبت باشيم كسي رو نزني يا لباسش رو نكشي ، البته نميدونم چرا كلا تو تركيه غير از روز اول بقيه روزها نه تنها به بچه ها كاري نداشتي تازه بهشون خوراكي هم ميدادي .
كلا عااااااشق بچه هاي آروم و مظلومي از بس خودت قلدر شدي . البته شايد يكي از دلايل قلدر شدنت اينه كه ما اصلا به روابط تو با بقيه بچه ها دخالت نميكنيم مخصوصا وقتي ميدونيم طرفت از عهده خودش برمياد و تو بهش صدمه نميزني ، كلا اعتقاد داريم اگه ببيني نميتوني از پس كسي بربياي يا باهاش بازي كني خودت بايد تصميم بگيري و بكشي كنار
يكي ديگه از نكاتي كه من خيلي روش معتقدم اينه كه همش بهت ميگم تو خودت ميدوني يا خودت ميتوني ، و همين جمله به آرسام كلي انرژي ميده واسه كاري كه شك داشته انجام بده حالا اگه اون كار سخت يا خطرناك باشه يه جوري كمكش ميكنم كه انگار خودش انجام داده ، كلا تا جايي كه يادمه هيچ نه و نكن و .... نداريم طوريكه هر شب كلي رد ماژيك از روي مبل و تي وي و ماشين و فرش و .... ميشوريم البته مثلا اگه داره رو تي وي ميكشه ميگيم واااااي آرسام ميخواي رو صورت مامان نقاشي بكشي يا رو شكم بابا و اونم مشتاق مياد و كلاباعث شده تي وي و يكسري چيزها رو بيخيال بشه و بيشتر ميره رو ماشيناش نقاشي ميكشه
طرز نوشتنش فوق العادست و فري جون عاااااشق نوشتنشه ، خودكار رو برميداره و سرش رو ميندازه رو دفتر يا فاكتور فري جون و شروع ميكنه ريز ريز نوشتن و همينطور زير لب يا اي بي سي رو ميخونه يا يك دو سه يا ..... دقيقا مثل آدم بزرگا كه دارن با تمركز حساب ميكنن
راستي توي مغازه ها تا وارد ميشديم ميرفتي اول باركد مارك و قيمتشون رو ميديدي و بعدش شروع ميكردي لباسهاي رگالها رو جابجا كردن ، جوري كه بعدا بابا تو رو ميبرد تا چندين دقيقه من لباسها رو مرتب ميكردم ، يه موقعهايي هم لباسها رو ميگرفتي روي خودت و ميرفتي جلو آينه يا عينكها رو ميزدي و خودت رو ميديدي يا .... يا ماشينت رو برميداشتي و ميرفتي روي چوب زير لباسها بازي ميكردي ، داخل پاساژ خیابون استقلال عاشق بازي چكش شده بودي که با چکش باید بزنی تو سر عروسکهایی که میان بیرون و همینطور بازی انبر که یه اسباب بازی رو با انبر برمیداری ، با علي جون از بازي انبر يه توپ برنده شده بودي كه توي يه مغازه بزرگ پرتش كردي و تا نيمساعت من رو ميبردي اينور اونور تا توپت رو پيدا كنيم كه آخر هم پيدا نشد . البته علي جون ميخواست بره برات بگيره كه من نزاشتم چون خودت باعث شدي گم بشه كه البته كلا اصلا بهونه هم نگرفتي و زود ماشينت رو بجاي اون برداشتي . سریهای بعد هم من کلی پول خرد برات جمع میکردم که اگه رفتیم اونجا بازی کنی که کلللللللی هم بازی کردی .
اين مدت دو بار آتليه رفتيم يه بار فتو ني ني واسه عكسهاي تولد و يه بار آسمان كه واسه عكس يلدا و كريسمس رفتيم و خيللللللي از آسمات راااااضي بوديم .
مامان هم به همت خاله درساي ماه و پرانرژي كه مامان عاشق خودش و پسر ماهشه رفتيم يه كلاس مجسمه خميري كه خيلي باحال بود و بعدش هر وقت بي حوصله بودم شبها بيدار ميموندم و مجسمه درست ميكردم .
حدودا سه ماهی میشد که تا پی پی میکردی پوشکت رو درمیوردی و دو بار هم کل خونه رو به گند کشیدی که ماجرایی بس به یاد موندنی داره ، کلا ما نسبت به صدای باز کردن چسب پوشک آلرژی پیدا کردیم . و توی این دو سه هفته اخیر از پوشک بدت اومده و اصلا یک دقیقه هم نمیزاری پوشک پات بمونه و زود باز میکنی و کلا وقتی میریم بیرون یا میخوابی که پوشک پات میکنیم دردسر داریم ، روی همین حساب من تصمیم گرفتم از پوشک بگیرمت که البته الان روز ۵ ام بود ، روز اول عاااااالی بودی و روز دوم افتضاح ، کلا هر نیمساعت اگه جیش نکرده باشی به هر بهونه ای شده میریم حمام و با بازی میبینم جیش داری یا نه و اگه جیش کنی یکساعت دیگه تکرار میشه ولی اگه نکنی بین ده تا نیمساعت دیگه میریم . یکبار با خرسی میریم و خرسی رو توالت فرنگی جیش میکنه و تو رو لگن ، یکبار با باب اسفنجی ، یکبار به هوای آب بازی که یه مو رو میزاریم توی جریان آب و دنبالش میکنیم تا بره تو چاهک و یکی از بازیهاته وقتی آب بازه و میگی مو و اشاره میکنی دستت رو بکن تو موهات و مو پیدا کن و اگه با دست لای موهام موی کنده شده پیدا نکنم اشاره میکنه به روی لباس یعنی روی لباسهات رو بگرد وگرنه خودش دستش رو میکنه لای موهاش  متاسفانه صبرم خیلی کم شده و یه جاهایی کم میارم و پوشک پاش میکنم و بادی و شلوار ولی تا قبل از اینکه خودش بازشون کنه خودم از عذاب وجدان بازش میکنم و میگم صبور باش ولی خب نیستم ، البته بچم هم حق داره هنوز براش زوده ولی خب منم گناه دارم انگار همش داری یه تلاش بیهوده رو انجام میدی . اوایل مثل آدم معتادهایی که دارن ترک میکنن با خودم میگفتم یکساعت تمیزی .... یکروز تمیزی ولی فرداش همش بیرون جیش میکردی و الان فهمیدم کلا نباید امیدی به جیش گفتنت داشته باشم و به اینکار به دید اینکه خودش بگه جیش و این قضیه تموم بشه نباید نگاه کنم یا باید جوری پوشکش کنم که نتونه دربیاره و بچم عذاب بکشه یا بزارم راحت باشه و همینطور به رفتن دستشویی و تمیز کردن خونه ادامه بدیم . یه کار بد آرسام دست توی بینی کردنه که چند ماه پیش بعد از یکی از دور همیهای بچه ها یاد گرفته و یه موقع تموم شد و دوباره بعد از یه مریضی بد که بینیش کیپ بود دوباره شروع کرده و راستش با شرررررررررمندگی فراوان یه بار زدم رو دستش و خودم گریم گرفت 
راستی چون این متن رو دوبار ویرایش کردم این رو هم اضافه کنم ، دایره لغات مثل قبله فقط حدودا یکی دو ماهه همش میگه ای چیه ؟ و یکبار توی حمام رو به فیل وی تکش گفت ای چیه و من گفتم فیل که از دماغش آب میاد بیرون و تموم شد . دو روز بعد به فیل بالای کمدت اشاره کردی و گفتی فی   و بعدش به عکس فیل توی کتابت و من کلللللی قربون صدقت شدم چون اصلا فیل ویتک شباهتی به فیل واقعی نداشت . یه اتفاق بانمک هم اینکه رفته بودیم فرحزاد و رستوران دو تا قو و یکسری پلیکان داشت و تو پرسیدی ای چیه و بهت کللللللی راجع به پلیکانها توضیح دادم و بعدش هم گفتم اون یکیها قو هستند و از اون شب هر اردک یا قو یا پرنده شبیه اونها رو ببینی میگی قووو . امروز توی حمام داشتم برات کتاب میخوندم که گفتم اینم ببره و اومدی به ببر روی کمدت اشاره کردی و گفتی بَب و تو همون کتاب یه حلزون هم بود و من بعد از توضیحات حلزون بهت گفتم حیوون باب اسفنجی هم حلزونه و شب به خاله شبنم حلزون رو نشون دادی و صدای تیتراژ باب اسفنجی رو درمیاری 
همچنان هر چیزی رو نخواد میگه "ننه" و روی حرفش هم شدید میمونه ، کلا عاشق این یک دندگی و روی حرف خودش ایستادنشم . یه کلمه دیگه هم " نَ ایم" یا همون نریم خودمونه که هر جا میخوایم بریم میگه " نَ ایم" 
راستی از اینسری که از سفر اومدیم خیلی خیلی روابطت با بچه ها فرق کرده و سری پیش خونه فری جون که بودیم یکسری بچه میومدن و میرفتن و تو آقای آقا بودی و باهاشون بازی میکردی حتی تو کلاس هم همینطور و من کللللللی خوشحال شدم  
خب اینم از خاطراتی که یادم مونده بود . بازم پوزززززززززش فراوان بابت تاخیر مخصوصا پوزش از آرسامم که توی نوشتن خاطراتش وقفه افتاد .
به اميد سلامتي همه مخصوصا همه ني ني هاي ماه و معصوووووووم
= هنی و هانی = جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱

امارگیر حرفه ای سایت

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

کد حرکت متن دنبال موس مرجع کد آهنگ