آرسام ، عشق تازه ما

هر شروعي را پايانيست وتولد شروع يك پايان است...

نويسنده :هنی و هانی
تاريخ: چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۲ ساعت: 12:58
سلام به تمام دوستای مهربون و پسر ماهم

 

قبلنا که آرسام کوچیکتر بود و یکسری وبلاگ دوستان رو دنبال میکردم همیشه برام جای سوال داشت چرا با افزایش سن بچه تعداد پستهای مادرها کمتر میشه یا دیگه نمینویسن که حالا خودم تو این زمینه رکورد زدم

و حالا دلیل کم نوشتن من ، این نیست که آرسام کار تازه و جدیدی انجام نمیده که مطمئنا کارهاش از بچگیش شیرین تر و متنوع تره و اینم نیست که شیطنتش بیشتر شده و نمیزاره پای کامپیوتر بشینم چون درسته الان بیشتر باید باهاش بازی کنم ولی خب زمان استقلالش هم خیلی زیاد شده و واقعا به من نیازی نداره فقط خود من دلم برای بازی باهاش تنگ میشه و هر از گاهی میرم بازی . تنها دلیلی که پیدا میشه کرد شروع کار منه که البته هنوز روحیه شروع کار معماری رو پیدا نکردم ولی تقریبا تمام روزم پر شده حتی یه موقعهایی دلم برای آرامش دیدن یه فیلم 2 ساعته لک میزنه و آرزوش رو دارم که البته کم کم عطش اون دوره بیکاری داره کمتر میشه و از شدت فعالیتم کمتر میکنم یا کنترل شده کار میکنم .

و حالا برگردیم به خاطرات فسقل ما ، چندین ماه پیش چند روز بعد از تولد عشقم متن زیر رو نوشتم :

 

سلام به پسر سه ساله ماهم و دوستاي نازم

پسر من به سرعت داره بزرگ ميشه و من طبق عادت خيلي از ايرانيها همش افسوس و خاطرات كوچيكيش رو دارم

خب آرسام سه ساله من هنوز کامل حرف نمیزنه البته کاملا حرفش رو میفهمونه . بعضی از اصطلاحات آرسام ماه من :

تولد : کِ بیبی (کیک ماشین)

لگو : اِگو

مامان دوستت دارم : ماما دوو 

بابا رفت : بابا اَف

باب اسفنجی : پاریک

ماتر : ماتر

.... 

برای کادو تولدت شایلی جونت یه ارگ خریده که بلندگو داره و این مدت یا داری مثل حرفه ای انگشتات رو روی ارگ میزاری و میزنی که فکر کنم از تماشای پیانو زدن عرفان نشئت گرفته یا داری لگو بازی میکنی

 

من يه موقعهايي سرشار از صبر و مهربونيم و يه موقعهايي بي حوصله كه خوشبختانه اون مواقع علي به كمكمون مياد و من استراحت ميكنم تا انرژي منفيم به آرسام نرسه

 

و حالا برگردیم به الان :

بعد از کلی تایپ و عکس گذاشتن یه سوتی دادم و بدون سیو صفحه رو بستم و همش پرید 

 

خب حالا خلاصه وار بگم :

آرسام ما از دو سال و نیم به بعد روابط اجتماعیش خیلی بد شده و عملا مالکیتش خیلی زیاد که خب منطقا باید بهش احترام گذاشت و ما هم از این قانون تبعیت کردیم البته تو قصه و بازی سعی میکنیم بهش شراکت رو هم یاد بدیم که فعلا بی نتیجه بوده 

متاسفانه با تمام تلاشهای من و علی که از دوره بارداری آرسام آرامش کامل رو داشته باشه بدون هیچگونه استرس و ... آرسام دو هفته شده که ممکنه تو روز یکی دو بار یه هیجان آنی یک ثانیه ای داشته باشه مثلا زدن یا کوبیدن در یخچال یا داد زدن که دیشب رفتیم پیش دکتر تبریزی و گفت آرسام مشکل نداره بلکه ما باید نه گفتن بهش رو یاد بگیریم و کتاب مرزهایی برای کودکان رو داد که بخونیم ، البته کلا ما اصلا ازش خوشمون نیومد مثل این تازه فارغ التحصیلهایی بود که کتابی همه چیز رو بررسی میکرد حالا فردا به خانم دکتر صمدیان هم زنگ میزنم ببینم نظر ایشون چیه .

طبق تاکید شدید پرند بر مهد رفتن بچه ها بین 3تا 4 سالگی ما هم میخواسنیم آرسام رو مهر بزاریم مهد که به توصیه دکتر محققی بخاطر آلودگی هوای تهران در زمستون و ویروسهای زیاد از اردیبهشت میزاریمش البته واقعا نیااااااز شدید مهد و همبازی تو آرسام مشهوده ، فعلا چند تا مهد طبق سلیقه خودم که روش مونتسوری و انسانگرایی و آزادیه انتخاب کردم با اینکه متاسفانه واقعا هیچکدوم اون مونتسوری واقعی نیستن تا ایشااله از اواسط دی برم ببینمشون .

 

یه موضوع جالب که تو همین دو هفته پیش اتفاق افتاد این بود که همبازی عالی و خوب شما شایلی اومده بود باهات بازی کنه که البته بخاطر شروع مدارسش تقریبا هر چند ماه یکبار میاد ، قبلا شایلی شما رو خیلی تهدید میکرد که با صحبتهای من با شایلی ظاهرا کم شده بود و یواشکی میگفت ، اون روز آرسام اومد و گفت ماما لولو ننننه ، گفتم عشقم لولو چیه ؟ گفت « شایی میده لولو میا مَیو میخوله » و شایلی که فکر نمیکرد آرسام لوش بده با من و من گفت نه من گفتم بیا اینکار رو بکن وگرنه لولو میاد میخورت ، خلاصه ما کلی با آرسام و شایلی صحبت کردیم لولو وجود نداره و ... تازه کارتون هیولاها رو دانلود کردیم و من و علی هم باهاش نشستیم دیدیم و خندیدیم و ... ولی هنوز که هنوزه از لولو میترسی و چند شب پیش با گریه از خواب بیدار شدی و همینطور که حرف میزدی اومدی بیرون اتاقت سمت باکس اسباب بازی که اومدم میگم مامان چی شده و گفتی «شایی میده ای لولو اِ ویی مَ میدَم ای لولو نی او وَاِ» یعنی احتمالا خواب دیده شایلی به هواپیمای آرسام که بالای جعبه اسباب بازیش بوده گفته لولو و اینم با گریه داشت اونو تو خواب راضی میکرده که این هواپیمای منه نه لولو ... خلاصه این قضیه لولو مسئله ای شده بس پیچیده و هر موقع تاریک میشه میگه لولو نیا و میره چراغ رو روشن میکنه 

خب حالا بریم سراغ عکسهای این چند روز اخیر ، ایشااله تو پست بعدی عکسهای قبلتر رو هم پیدا میکنم و میزارم .

 

تاب بازی حرفه ای شما :

 

خوشحالی شما از خراب کاری در حمام ، خالی کردن شامپو رو زمین و فروکردن دستمال توالت تو وان و ریز کردن تمام دستمالها و بند اوردن چاه و به قول خودت دریا درست کردن

ناراحتی شما از نداشتن صندلی ماشین که موقت مجبور بودیم بازش کنیم

گریه سه ساعته شما بخاطر رفتن دایی

نمیدونیم از کجا بلیط قبلی ما رو گیر اوردی و حدودا دو ساعت سخنرانی میکردی که خلاصش این بود :

بابا پول بده بریم بلیط بگیریم بعدا ساکهاش رو هم خودش بست و جالب اینجاست لب تاپهای ما رو هم گذاشت تو کیف و لباسهای خودش رو هم اورد گذاشت تو ساک و بعدا گفت زنگ بزنین تاکسی بیاد یا با ماشین بابا بریم پارکینگ فرودگاه «فودگا» و بعدا ساکها و بلیط رو بدیم به آقا و بریم سوار هواپیما «او وَ» و کمربندهامون رو ببندیم و بلند میشه و چرخهاش رو جمع میکنه و میره بالای ابرها ، غذا میخوریم و چرخهاشو باز میکنه و میشینه و درها باز میشه و ساکهامون رو میگیریم و با تاکسی بریم خونه دایی که فکر کنین یه بچه با کللللللی کلمات تکرار بخواد اینو نه دو سه بار بلکه نه ده بار تکرار کنه 

حمام و نقاشی

بازی کردن با کلارا که 8 روز از شما کوچیکتره . کلا دوست داشتی همش دو نفره باهاش بازی کنی حتی مک کویین هات رو هم بهش دادی ولی آخر سر لگو بازی حق مالکیتت اوت کرد و دعوا شروع شد

یه روز زود بیدار شدی و چون من دیر خوابیده بودم به بابات گفتم بیاد ببینه چکار میکنی که صدای ظرف میاد و خوابیدم و حدودا یکساعت دیگه یعنی 8 صبح بیدار شدم و اومدم دیدم تو آشپزخونه ای و تو یه کاسه تخم مرغ شکوندی و آب و شیر ریختی و در آرد رو نتونستی باز کنی و با هر چی گیر اوردی هم زدی و تازه گویا با نی از مایعی که خودت درست کردی هم خوردی  بابایی هم بیدار شد گفت صبح هم من بیدار شدم خودش پیش بند بسته و داشته مثلا ظرف میشسته ، خدا رو شکر بچم دیده مامانش کار نمیکنه داره جبران میکنه 

 طبق معمول که عشق ارتفاعی ، اومدم اتاقت دیدم میز رو جابجا کردی تا بری از بالای کمدت خمیرهات رو بیاری که چون سبدها بهت اجازه نداد از سمت راست کمد به قول معروف از دیوار راست رفتی بالا البته چون خمیرها اینور بود نتونستی بیاریشون پایین ولی فرداش اومدم دیدم در کمد رو باز کردی و مرحله مرحله رفتی بالا و خمیرهات رو برداشتی که کفم برررررید 

چند دقیقه آرامش جهت جمع کردن فاکتورهام با قرار دادن جوجه توسط باباش بالای کمد 

اولین برف زیبای تهران و برف بازی من و پسرم

 

 


نويسنده :هنی و هانی
تاريخ: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۱۲ ساعت: 2:40
سلام به تمام دوستاي گلم 
متاسفانه این مدتی که بلاگفا بسته شده بود منم خیلی حس نوشتن داشتم و توی نوت گوشی نوشتم تا بعدا بزارم تو وب ، و بعدش که باز شد سرم شلوغ بود و وقت نمیکردم بیام بنویسم
 
خب این طلسم ننوشتن چون چندین ماه ادامه داشت و چندین بار مقطعی اینجا یا تو نت گوشی نوشتم حوادث رو با تاریخ ذکر میکنم :
 

با توجه به قطع شدن بلاگفا فعلا خاطراتت رو تو نت گوشي مينوسم 
١٠ خرداد
حمام كلا واسه آرسام تفريح و بازيه ، از نيمساعت قبل حمام ميره آب بازي و بعدش تا يكساعت هم با من يا باباش تو حمامه ، يكي از كارهاي بانمكش اينه كه يكبار من داشتم سرم رو ميشستم و وقتي تموم شد و چشمام رو باز كردم ديدم نيست و يه آن موندم تو اين حموم فسقلي كجا رفتي و بعدش از توي سطل لباسها دالي كردي 
يكي از كارهاي جالب بعد از حمام هم ماساژ هست كه خيلي دوست داري
چند وقت پيش ٣ روز رفتيم پيش بابا حسن اينا و عمه حوري و عاطفه و خاله شبنم هم اومدن و كلللللي خوش گذشت
دو بار كه اشتها نداشتي و غذا نميخواستي يه كار بد كردم كه خودم خيلي مخالفش بودم و وقتي به عواقب بعديش فكر كردم ديگه تكرار نكردم و مثل قديم غذا رو چند دقيقه اي ميزارم و اگه نخوردي جمع ميكنم چند ساعت بعد ميارم .
و حالا اون حركت اشتباه : هر قاشقي كه ميخوري يه چيزي ميريختم رو سفره تا تو باهاش بازي كني ، سري اول ماست ريختم و سري دوم آب ، هر قاشق كه ميخوردي يه ذره آب يا ماست ميريختم زمين و تو كللللللي باهاشون بازي كردي مخصوصا ماست رو
 
مرداد ماه نوشتم :
آرسام جديدا مفهوم پايين و بالا خيلي براش تعجب انگيز و بانمكه و دايم دقت ميكنه كجا ميگيم بالا يا پايين
تو معمولا جاي كلمات رو برعكس ميگي مثلا بجاي ماشين بابا ميگي بابايي بي بيب و ... حالا چندوقت پيش اومدم بهت بگم بجاي بي بيب بگو ماشين و گفتم بگو ما ، گفتي ما ، بگو شين ، ااااين . خب حالا بگو ماشين ... اااين ما 
 
٢٨ ام مثل هميشه گذاشته بودمت تو سينك آب بازي كني ، پشت سينك يه پنجره داريم ، گفتي ييييخخخ كه يعني آب سرد شده اومدم آب رو برات گرم كنم كه ديدم اااااوووووه كف پر از آبه و ديدم بعععلللله شما شير رو برميگردوني و آب رو با فشار باز ميكني و ميگيري بغل پنجره و آب از اونجا ميريزه كف و از زير ظرفشويي و كابينتها ميزد بيرون و تو كلللللي ميخنديدي 
همون روز خميرهات رو گذاشتم جلوت با گوش پاك كن و رفتم توالت و ٣٠ ثانيه تا يك دقيقه بعد كه اومدم ازت عكس بگيرم با اين صحنه مواجه شدم 
و البته از اونجايي كه من عاااااشق بچه هاي شيطونم تو اوج شوك از شيطونيت و خلاقيتت تعريف كردم و همين تعريف باعث شد تو هر ثانيه بخواي اون كار رو تكرار كني و مجبور شدم قفسه هات رو باز كنم
و همون روز پر ماجرا رفتيم پارك و يه سرسره بلند داره كه بايد از يه رمپ مانند برين بالا و تو با اينكه من بهت گفتم دوست داري برو بالا ولي اگه ميخواي بزار يه روز ديگه با يه كفش غير سر ولي ديدم تو داري ميري بالا و بهت گفتم آفرين فقط خودت رو محكم بگير و تا آرسام خودش رو برسونه اون بالا نصف جونم و تا بيخيال اون بالا بشه و سر بخوره بقيه جونم رو از دست دادم ولي تا تعجب و ذوق بعدش رو ديدم زنده شدم ولي خب اينكار همش تكرار شد و هر سري انتظار اون بالاش بيشتر ميشد و حتي ميزد رو شونه ني ني ها كه برين پايين و چون اونها منظورت رو نميفهميدن همونطور ميزدنت و هر سري سه الي پنج دقيقه كه واقعا واسه من كه دستم از اونجا دور بود ثانيه هاي مرگ بود اون بالا وايميستادي و بعدش ميومدي پايين
 
و در حال حاضر :
اول بگم از عذاب وجدانی که هر روزه دارم سر ثبت نکردن خیلی از خاطرات شیرین زندگی آرسام تو این مدت که میتونم بگم همه رو یادم رفته .
 
آرسام ثانیه به ثانیه بزرگتر میشه و چند روز دیگه تولد سه سالگیش میشه یعنی ۴۵ ماه از زمان مادر شدن من و ۳۶ ماه از زمان تولدش میگذره و چه حوادث و اتفاقاتی که تو همین سه سال نیفتاد . واقعا من و علی بعد از مادر و پدر شدن خیلی خیلی خیلی عوض شدیم و پخته شدیم و پیر شدیم و در آرزوی جوونی و .... که حتما همه این حس رو دارن .
آرسام همه وجود ما هنوز حرف نمیزنه البته حرفهاش رو من و باباییش میفهمیم ولی بقیه هنوز متوجه نمیشن که البته ما اصلا هم عجله ای نداریم چون بعد از ترک پوشک که جریانش رو کامل میگم تنها نقطه ای که آرسام رو هنوز بچه میبینم همین حرفهای بچه گونش هست و مطمئنم بعد از شروع مهدکودک خیلی زود به حرف میفته . البته پسر باهوشم برای من کللللللی حرف میزنه و شعر میخونه و قصه تعریف میکنه . موقع شعر خوندن با اون انگشتهای کوچولوش الکی برام پیانو هم میزنه 
امروز پسرم من رو سورپرایز کرد و یکدفعه ای من که رو مبل نشسته بودم و باهاش بازی میکردم از سر تا پام رو نقطه نقطه بوس کرد که این خیلی خیلی خیلی برای من و علی تعجب آور بود چون آرسام بچه غدی هست و به زور وقتی ما میخوایم ما رو بوس میکنه .
خدا رو شکر روحیم عااااالی شده و اصلا خبری از اون افسردگی کذایی نیست و هر از گاهی که یادش میفتم میبینم چه روزهای سخت و باور نکردنی رو پشت سر گذاشتم 
امسال تولد آرسام جمعه افتاده ، ما دوست داشتیم همیشه تولد آرسام رو تو روزش بگیریم ولی متاسفانه چون میخواستیم بیرون بگیریم اون جا اصلا پنجشنبه و جمعه جا نداشت و مجبوریم شنبه برگزار کنیم که البته خوبیهای خودش رو هم داره .
آرسام خیلی خیلی ماه شده و کمتر بقیه بچه ها رو میزنه البته هنوز هم باید چشممون بهش باشه چون این اتفاق میفته ولی کمتر شده و تنها مشکلی که ما با آرسام توی این یکسال داشتیم همین قضیه عدم ارتباط اجتماعیه که امیدوارم با رفتن مهدکودک برطرف بشه . کلا سختی بچه داری فقط ۲ سال اوله و بقیش به نظر من نگاه کردن به دسترنجتون توی اون ۲ سال اوله .
خب ایشااله پست بعدی با عکسهای تولد میام 
و اگه دوباره بلاگفا به مشکل خورد میتونید ما رو از میهن بلاگ دنبال کنید
http://arsam.mihanblog.com/

نويسنده :هنی و هانی
تاريخ: جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ ساعت: 16:18
خب طبق قول قبلی این پست فقط پر از عکسهای عشق مامان هست . فقط چون زیاده لطفا توی ادامه مطلب عکسها رو ببینید 

 


ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 

امارگیر حرفه ای سایت

کد حرکت متن دنبال موس مرجع کد آهنگ