آرسام ، عشق تازه ما
هر شروعي را پايانيست وتولد شروع يك پايان است...
آخجووووووووونم باز اومدم
سلام سلام سلام به تمام دوستاي گلم
خيلي خيلي وقته نيومدم وب آرسام و الان هم دارم تو نوت گوشي مينويسم تا بعدا وارد وب كنم
متاسفانه يه مدت خيلي تنبلي كردم و نيومدم خاطرات رو بنويسم و خيلي از اين قضيه ناراحتم چون الان آرسام سنيه كه هر روز يه كار بانمك انجام ميده و بهترين راه ذخيره اونها همين نوشتن خاطراتشه وگرنه من كه اصلا يادم نميمونه ، خلاصه بريم سراغ اتفاقات اين مدت :
آرسام تمام زندگي من و باباش داره زود بزرگ ميشه و قشنگ هر روز اين تغيير رو ميفهميم ، هر روز آقاتر و فهميده تر ميشه . پسر زيبامون هنوز حرف نميزنه و همچنان فقط يكسري كلمات كه قبلن ميگفت رو ميگه :
ماما - بابا يا بابايي - دد - آبه - به به يا هامه - اير (شير) - دووو(دوغ و بعضي مواقع شير) - بي بي(ماشين) - هو هو چي چي(قطار) - في في يا بووَه (فري جون بخاطره فوت كردن شمع كه با فري جون انجام ميده ) - اَاي جو (علي جون) - بابا ادن كه يكبار گفت و بقيه مواقع بابا كه البته با تلفظ باباش فرق داره (بابا حسن) - قاقا ( آقا ، كلمه آقا رو تو تركيه كه بوديم با فري جون دم پنجره بودي كه آقاهه رد ميشه و فري جون ميگه آقا گر و تو ميگي آآآققققا گَ و من كه اومدم با خوشحالي اومدي گفتي آققققا گَ و كلي همه خنديديم و از فردا آآققققا تبديل شد به قاقا ) - ميو (گربه) - هاپ ( سگ) - جي جي( جوجه يا كبوتر ) و ....
البته توي اين مدت چند بار برديمش تركيه و عااااااشق هواپيما شده و تا اسم هواپيما ميشنوه دستش رو ميبره بالا و ميگه اااااوووووو يعني هواپيما ميره بالا و بعدش ميگه داااييي يعني ميريم پيش دايي . البته قبل هواپيما اول ميگه بي بي يعني با ماشين ميريم فرودگاه و بعدش ادامه ماجرا
داخل هواپيما هم كه ماشااله مثل هميشه شيطون و با ادب و آقايي و همش براي خودت ميدويي و بازي ميكني و با عموها و خاله ها دالي بازي ميكني . فقط بديش به اينه اكثرا تو هواپيما ميخوابن و من كه دوست ندارم بهت بگم نكن و آروم و ... بايد يه جوري بغل خودم باهات بازي كنم و سرگرمت كنم تا بقيه راحت بخوابن كه البته زياد آسون نيست و زود در ميري ، موقع بلند شدن و نشستن هم بهت ياد دادم وقتي چراغ كمربند روشنه بايد كمربند رو ببنديم كه خب تا چند دقيقه اي آروم ميشيني . بخاطر نگرفتن گوشت يكبار يه چيپس از فري جون گرفتم و شروع كردم بهت دادن ولي انقدر هواپيما طول كشيد تا بلند بشه آخرهاي اوج گرفتن چيپس رو نقطه نقطه بهت ميدادم و يكبار ديگه هم سر پوره دادن همين اتفاق افتاد ولي اون موقع واقعا ديگه پورت تموم شد و الكي ادا درميوردم دارم بهت پوره ميدم و تو هم الكي ادا درميوردي داري ميخوري
ولي اگه خواب بودي دهنت رو باز ميكردم و البته دو بار گاز خيلي خيلي بد گرفتي .
كلا خدا رو شكر خيلي تو تركيه اكتيوي و همش ورجه وورجه ميكني ولي قربونت برم كه اگه بهت چيزي بگم گوش ميدي . 
اين مدت دو بار با شما رفتيم پارتي كه هر جفتشون عااااااالي بود چون به شما خيلي خوش گذشت چون با بچه ها بازي ميكني و خدا رو شكر انقدر باجنبه اي و آقا كه همه از تو و تربيت من و بابايي تعريف ميكنن .
خودمون هم از غير از يكي دو نكته از بقيه تربيتت خيلي خيلي راضييم . يكي از نكات اينه كه هنوز بهت ياد نداديم وقت غذا بايد بشيني روي صندلي و غذات رو كه خوردي برو البته ٥٠ درصد موارد كه گرسنته ميشيني و ميخوري ولي بقيه مواقع ميري و مياي يا من ميام ميزارم دهنت كه البته مقصر خودمونيم كه عادت صندلي غذا رو ازت گرفتيم . نكته دوم اينكه اگه ما نوشابه بخوريم تو هم ميخواي كه صد در صد خودمون باعث شديم اولين بار نوشابه رو بخوري و بفهمي خوشمزست و الان مجبوريم خودمون هم نوشابه نخوريم البته اين بابات پدر من رو تو تركيه دراورد . نكته بعدي شديدا توي اين سفر لووووووس شدي 
يه مساله شديد كه هنوز باهاش درگيريم اينه كه هنوز با بچه هاي كوچيكتر و همسن نميتوني ارتباط برقرار كني و همش بايد مواظبت باشيم كسي رو نزني يا لباسش رو نكشي ، البته نميدونم چرا كلا تو تركيه غير از روز اول بقيه روزها نه تنها به بچه ها كاري نداشتي تازه بهشون خوراكي هم ميدادي .
كلا عااااااشق بچه هاي آروم و مظلومي از بس خودت قلدر شدي . البته شايد يكي از دلايل قلدر شدنت اينه كه ما اصلا به روابط تو با بقيه بچه ها دخالت نميكنيم مخصوصا وقتي ميدونيم طرفت از عهده خودش برمياد و تو بهش صدمه نميزني ، كلا اعتقاد داريم اگه ببيني نميتوني از پس كسي بربياي يا باهاش بازي كني خودت بايد تصميم بگيري و بكشي كنار
يكي ديگه از نكاتي كه من خيلي روش معتقدم اينه كه همش بهت ميگم تو خودت ميدوني يا خودت ميتوني ، و همين جمله به آرسام كلي انرژي ميده واسه كاري كه شك داشته انجام بده حالا اگه اون كار سخت يا خطرناك باشه يه جوري كمكش ميكنم كه انگار خودش انجام داده ، كلا تا جايي كه يادمه هيچ نه و نكن و .... نداريم طوريكه هر شب كلي رد ماژيك از روي مبل و تي وي و ماشين و فرش و .... ميشوريم البته مثلا اگه داره رو تي وي ميكشه ميگيم واااااي آرسام ميخواي رو صورت مامان نقاشي بكشي يا رو شكم بابا و اونم مشتاق مياد و كلاباعث شده تي وي و يكسري چيزها رو بيخيال بشه و بيشتر ميره رو ماشيناش نقاشي ميكشه
طرز نوشتنش فوق العادست و فري جون عاااااشق نوشتنشه ، خودكار رو برميداره و سرش رو ميندازه رو دفتر يا فاكتور فري جون و شروع ميكنه ريز ريز نوشتن و همينطور زير لب يا اي بي سي رو ميخونه يا يك دو سه يا ..... دقيقا مثل آدم بزرگا كه دارن با تمركز حساب ميكنن
راستي توي مغازه ها تا وارد ميشديم ميرفتي اول باركد مارك و قيمتشون رو ميديدي و بعدش شروع ميكردي لباسهاي رگالها رو جابجا كردن ، جوري كه بعدا بابا تو رو ميبرد تا چندين دقيقه من لباسها رو مرتب ميكردم ، يه موقعهايي هم لباسها رو ميگرفتي روي خودت و ميرفتي جلو آينه يا عينكها رو ميزدي و خودت رو ميديدي يا .... يا ماشينت رو برميداشتي و ميرفتي روي چوب زير لباسها بازي ميكردي ، داخل پاساژ خیابون استقلال عاشق بازي چكش شده بودي که با چکش باید بزنی تو سر عروسکهایی که میان بیرون و همینطور بازی انبر که یه اسباب بازی رو با انبر برمیداری ، با علي جون از بازي انبر يه توپ برنده شده بودي كه توي يه مغازه بزرگ پرتش كردي و تا نيمساعت من رو ميبردي اينور اونور تا توپت رو پيدا كنيم كه آخر هم پيدا نشد . البته علي جون ميخواست بره برات بگيره كه من نزاشتم چون خودت باعث شدي گم بشه كه البته كلا اصلا بهونه هم نگرفتي و زود ماشينت رو بجاي اون برداشتي . سریهای بعد هم من کلی پول خرد برات جمع میکردم که اگه رفتیم اونجا بازی کنی که کلللللللی هم بازی کردی .
اين مدت دو بار آتليه رفتيم يه بار فتو ني ني واسه عكسهاي تولد و يه بار آسمان كه واسه عكس يلدا و كريسمس رفتيم و خيللللللي از آسمات راااااضي بوديم .
مامان هم به همت خاله درساي ماه و پرانرژي كه مامان عاشق خودش و پسر ماهشه رفتيم يه كلاس مجسمه خميري كه خيلي باحال بود و بعدش هر وقت بي حوصله بودم شبها بيدار ميموندم و مجسمه درست ميكردم .
حدودا سه ماهی میشد که تا پی پی میکردی پوشکت رو درمیوردی و دو بار هم کل خونه رو به گند کشیدی که ماجرایی بس به یاد موندنی داره ، کلا ما نسبت به صدای باز کردن چسب پوشک آلرژی پیدا کردیم . و توی این دو سه هفته اخیر از پوشک بدت اومده و اصلا یک دقیقه هم نمیزاری پوشک پات بمونه و زود باز میکنی و کلا وقتی میریم بیرون یا میخوابی که پوشک پات میکنیم دردسر داریم ، روی همین حساب من تصمیم گرفتم از پوشک بگیرمت که البته الان روز ۵ ام بود ، روز اول عاااااالی بودی و روز دوم افتضاح ، کلا هر نیمساعت اگه جیش نکرده باشی به هر بهونه ای شده میریم حمام و با بازی میبینم جیش داری یا نه و اگه جیش کنی یکساعت دیگه تکرار میشه ولی اگه نکنی بین ده تا نیمساعت دیگه میریم . یکبار با خرسی میریم و خرسی رو توالت فرنگی جیش میکنه و تو رو لگن ، یکبار با باب اسفنجی ، یکبار به هوای آب بازی که یه مو رو میزاریم توی جریان آب و دنبالش میکنیم تا بره تو چاهک و یکی از بازیهاته وقتی آب بازه و میگی مو و اشاره میکنی دستت رو بکن تو موهات و مو پیدا کن و اگه با دست لای موهام موی کنده شده پیدا نکنم اشاره میکنه به روی لباس یعنی روی لباسهات رو بگرد وگرنه خودش دستش رو میکنه لای موهاش  متاسفانه صبرم خیلی کم شده و یه جاهایی کم میارم و پوشک پاش میکنم و بادی و شلوار ولی تا قبل از اینکه خودش بازشون کنه خودم از عذاب وجدان بازش میکنم و میگم صبور باش ولی خب نیستم ، البته بچم هم حق داره هنوز براش زوده ولی خب منم گناه دارم انگار همش داری یه تلاش بیهوده رو انجام میدی . اوایل مثل آدم معتادهایی که دارن ترک میکنن با خودم میگفتم یکساعت تمیزی .... یکروز تمیزی ولی فرداش همش بیرون جیش میکردی و الان فهمیدم کلا نباید امیدی به جیش گفتنت داشته باشم و به اینکار به دید اینکه خودش بگه جیش و این قضیه تموم بشه نباید نگاه کنم یا باید جوری پوشکش کنم که نتونه دربیاره و بچم عذاب بکشه یا بزارم راحت باشه و همینطور به رفتن دستشویی و تمیز کردن خونه ادامه بدیم . یه کار بد آرسام دست توی بینی کردنه که چند ماه پیش بعد از یکی از دور همیهای بچه ها یاد گرفته و یه موقع تموم شد و دوباره بعد از یه مریضی بد که بینیش کیپ بود دوباره شروع کرده و راستش با شرررررررررمندگی فراوان یه بار زدم رو دستش و خودم گریم گرفت 
راستی چون این متن رو دوبار ویرایش کردم این رو هم اضافه کنم ، دایره لغات مثل قبله فقط حدودا یکی دو ماهه همش میگه ای چیه ؟ و یکبار توی حمام رو به فیل وی تکش گفت ای چیه و من گفتم فیل که از دماغش آب میاد بیرون و تموم شد . دو روز بعد به فیل بالای کمدت اشاره کردی و گفتی فی   و بعدش به عکس فیل توی کتابت و من کلللللی قربون صدقت شدم چون اصلا فیل ویتک شباهتی به فیل واقعی نداشت . یه اتفاق بانمک هم اینکه رفته بودیم فرحزاد و رستوران دو تا قو و یکسری پلیکان داشت و تو پرسیدی ای چیه و بهت کللللللی راجع به پلیکانها توضیح دادم و بعدش هم گفتم اون یکیها قو هستند و از اون شب هر اردک یا قو یا پرنده شبیه اونها رو ببینی میگی قووو . امروز توی حمام داشتم برات کتاب میخوندم که گفتم اینم ببره و اومدی به ببر روی کمدت اشاره کردی و گفتی بَب و تو همون کتاب یه حلزون هم بود و من بعد از توضیحات حلزون بهت گفتم حیوون باب اسفنجی هم حلزونه و شب به خاله شبنم حلزون رو نشون دادی و صدای تیتراژ باب اسفنجی رو درمیاری 
همچنان هر چیزی رو نخواد میگه "ننه" و روی حرفش هم شدید میمونه ، کلا عاشق این یک دندگی و روی حرف خودش ایستادنشم . یه کلمه دیگه هم " نَ ایم" یا همون نریم خودمونه که هر جا میخوایم بریم میگه " نَ ایم" 
راستی از اینسری که از سفر اومدیم خیلی خیلی روابطت با بچه ها فرق کرده و سری پیش خونه فری جون که بودیم یکسری بچه میومدن و میرفتن و تو آقای آقا بودی و باهاشون بازی میکردی حتی تو کلاس هم همینطور و من کللللللی خوشحال شدم  
خب اینم از خاطراتی که یادم مونده بود . بازم پوزززززززززش فراوان بابت تاخیر مخصوصا پوزش از آرسامم که توی نوشتن خاطراتش وقفه افتاد .
به اميد سلامتي همه مخصوصا همه ني ني هاي ماه و معصوووووووم
= هنی و هانی = جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱
مادر تنبل و بی حوصله ......
سلام به همه دوستای ماهم . آرسام ما هر روز بزرگتر میشه و ما پیرتر ..... من که از کند ذهن تر شدنم و ضعیف تر شدن چشمهام و خستگی های زیاد و .... خودم قشنگ پیری رو حس میکنم 

نمیدونم انقدر بین هنگامه دو سال پیش و الان فرق میبینم که نمیدونم مادر بودن برای همه اینطوریه یا فقط برای من اینطوری بوده  منی که قبلا مستقل بودم و خودرای و قوی الان حوصله بیرون رفتن بدون علی رو ندارم و هر سری میگم دیگه امروز بدون علی با آرسام میریم گردش ولی آخرش اینقدر خودم رو راضی میکنم تا پایین ساختمون میریم یا با سه چرخه یه دور میزنیم و میایم ...... همین ...... میدونید از من به همه مامانای باردار من حس میکنم دلیل ضعیف شدنم اینه که بعد از دوره بارداری باز هم توی خونه موندم و به همه مامانها میگم خواهشن بعد از ۶ ماهگی نی نی اگه میتونین بزنین بیرون ، برین سرکار ، برین گردش ، برین باشگاه و ..... البته منم باشگاه رفتم ولی محدود ولی نزارین این حس زیبای مادر بودن روی شخصیت زیبای خودتون سایه بندازه و شما رو عوض کنه که بعدا بخوایم این نی نی ها رو مقصر بدونیم که البته من هنوز هم خدا رو شکر آرسام رو مقصر نمیدونم و حتی ازش بخاطر ضعیف شدن خودم معذرت میخوام چون خودم ضعیف شدم و حتی آرسام رو هم اکثر صبحها خونه نشین کردم . البته باز خدا رو شکر به زور کلاسهاش رو مینویسم تا هم خودم با هزاران تنبلی بزنم بیرون و هم آرسام دوستای همسنش رو ببینه و واقعا تنها دلیل این کلاسها رو همین میدونم نه آموزش و نه چیز دیگه ای فقط یه جور آشنایی .

هر روز وسطای روز جوگیر میشم و میگم فردا هر کاری دوست داری بکن میخوای بری هر مرکز خریدی با آرسام برو ، میخوای بری مانیکور خب برو ، میخوای بری یه پارک دور یا کیدز کلاب یا .....حتما بعدازظهر یا فردا اینچنین خواهد بود ، ولی یک ساعت بعدش حتی وقتی پستچی میاد پایین حوصله ندارم تا پایین برم و میگم بزاره همونجا .

الان هم با خودم گفتم عصر با آرسام میریم شهر کتاب تا براش یکسری پازل بگیرم آخه عااااااشق پازل شده ولی میدونم یا نمیرم یا اگه برم هم علی رو هم با خودمون میبریم 

میدونین من واقعا با بازی و کاردستی با آرسام لذت میبرم و یه وقتایی میگم خدا رو شکر باز خودم رو با اینها آروم میکنم و حس بد رفتارم رو با اینها پوشش میدم ، شاید درکش برای یکسری سخت باشه ولی وقتی از پنجره یکسری مامانها رو میبینم که با بچه هاشون میرن خرید صبحگاهی یا پاساژ و ..... حسرت میخورم و ناراحت میشم از این مادری که برای آرسام هستم . ولی به همتون قول میدم تا تولدم یعنی کمتر از یکماه دیگه خودم رو اصلاح میکنم . راستی از این هفته هم قراره دو روز من برم سر کار و سه روز علی ، چون پرستار خوبی پیدا نکردیم قرار شد یک ماه خودمون مقطعیش کنیم تا بگردیم یه خانم خوب و صبور و باحوصله پیدا کنیم . پس مطمئنم با شروع کار مستقل اون هنگامه سابق زودی برمیگرده 

خب حالا بعد از درد دل با دوستای ماهم بریم سراغ آرسام همه زندگیم ، با شروع فصل پاییز ترم جدید کلاسها هم شروع شد و فعلا یه کلاس بازی به زبان انگلیسی نوشتمش که یک جلسش رو رفتیم که معمولی تر از اونچه فکر میکردم بود و ترم جدید کلاسهای پرند توی بادبادک هم امسال رزروی نبود و بابایی روز ۵شنبه ساعت ۸.۵ رفت بادبادک که قرار بود از ۹ ثبت نام کنن ولی مردم از ۶.۵ اومده بودن و اسم نوشته بودن  و شانس اوردیم بابای رایان اسم ما رو هم نوشته بود وگرنه نفر ۷۰ ام میشدیم . خلاصه اون کلاس هم به زودی شروع میشه . دوست داشتم کلاس یوگای مادر و کودک هم بنویسمت که هم خودم لذت ببرم و هم شما ولی فعلا باشه برای ترم بعد چون خسته میشی . البته باز هم میگم به قول دکترش این کلاسها رو فقط بخاطر رابطه و بازی با بقیه بچه ها میبرمت نه آموزش .

استخر توپت (وان بادی) سوراخ شده بود و برای اینکه سوراخش رو پیدا کنم آبش کردم و تو هم به یاد پارسال کلی توش آب بازی کردی

 

ذوق موقع دیدن فیلمهای تولدت 

نقاشی و بریدن کاغذها با قیچی و دست

عکسهای هنری پسرم 

هفته پیش جمعه تولد رایان جونمون بود و خیلی خوش گذشت 

چند روز پیش نوه همسایه بالاییمون که آرسام همش اسمش رو میگه اومد پایین و حسابی با آرسام بازی کردن البته خب اون دختره و همش مواظب بودم آرسام اذیتش نکنه تا قهر نکنه 

 

اینم یکی از کاردستیهامون که آرسام خیلی دوست داشت

و دو تا پازل که با فوم بورد و فوم درست کردم

این جمعه یه تولد دسته جمعی برای بچه ها توی کیدز کلاب گرفتیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت . جای همه مامانها و نی نی ها خالی .

 

البته کیک رو بابایی از کیکهای آماده ناتلی گرفته بود و خودمون با مقوا تزئینش کردیم . کیک اصلی این شکلی بود 

بووووووووس به همه دوستای ماهم 

= هنی و هانی = شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۳

امارگیر حرفه ای سایت

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

کد حرکت متن دنبال موس مرجع کد آهنگ