X
تبلیغات
آرسام ، عشق تازه ما
آرسام ، عشق تازه ما
هر شروعي را پايانيست وتولد شروع يك پايان است...
کابوس واکسن ۱۸ ماهگی هم تموم شد
سلام به همه مهربونها

امیدوارم حال همگی خوب باشه . حال و احوال ما که خدا رو شکر خوبه . میبخشید تاخیر زیاد شد ، اوایل که گفتم پست بعدی رو توی وبلاگ خودش بزارم ولی خب هنوز آماده نکردم و راستش این مدت تا وقت آزاد پیدا کنم میشینم و طراحی وب یاد میگیرم تا بتونم زودتر وبلاگها رو راه بندازم . 

اینها رو قبلا نوشته بودم :

يكشنبه صبح ساعت ٥ صبح ۱۰ فروردین :

سلام گل خوشبوي من

الان سومين شبي شده كه من دور از تو و باباييت ميخوابم و فاصله ما يه ديواره ، چهار روز هم شده كه بوست نكردم .... صبحها كه بيدار ميشي ميدوي و مياي تو اتاق پيشم و من كه ميدونم تو اينكار رو ميكني ناخودآگاه چند ساعت زودتر بيدار ميشم و درب تراس رو باز ميزارم تا هوا عوض بشه و ويروسي نباشه البته حتما هم صبح باشه تا سوسك كه من شديدا ازش وحشت دارم تو نياد

روز اول با گريه بلند شدي و ما ما گفتي و رفتي سالن دنبالم و من سريع از اتاق اومدم بيرون و درب رو بستم ولي از روز دوم فهميدي من كجا ميخوابم و مياي پيشم

بي خوابي از تنهايي شديد زده به سرم و توي نت براي عمه حوري دنبال مطلب بودم ، كه معتاده خوندن خاطرات بارداري مامانا شدم ، وااااااي كه چقدر زايمان طبيعي بدون بي حسي درد داره و الان با اپيدورال چقدر خوبه اگه دوباره باردار بشم و مشكلي نداشته باشم حتما حتما امتحانش ميكنم ، به نظرم خيلي بهتر از سزارينه ، حداقل توي طبيعي همه دردها واسه وقتيه كه هنوز ني نيمون تو بغلمون نيست ولي تو سزارين همه براي وقتيه كه بهتره صرف ديدن زيباترين لحظاتمون بشه نه كشيدن درد ..... البته خدا رو شكر دو هفته قبل زايمانم هم همين حس رو داشتم و خيلي دنبال زايمان طبيعي بودم ولي مطمئن شدم نميتونم و بيخيال شدم

الان نوشتم :
خب چهارشنبه که حال من بهتر شده بود با عمه حوری و عمو امید رفتیم شمال و بعدش فاطمه جون اینا و دوستاشون اومدن و متاسفانه شما آخر از من مریضی رو گرفتی ولی خدا رو شکر فقط یکروز اذیت شدی ، فرداش عاطفه جون اینا و عمو حامد اینا اومدن که البته طفلکیها کلی برای رسیدن به شمال اذیت شده بودن و یکبار بیخیال شدن و دوباره راه افتادن .
تازه تو هم کلی کیف کردی از سه بابت ، اول اینکه عمو امید رفت یه جای خلوت و گذاشت شما فرمون رو بگیری و بری و تا میومد فرمون رو صاف کنه تو دستش رو میزدی کنار که یعنی مال خودته و تو کلی خوشحال شدی چون من به باباییت اجازه نمیدم اینکار رو انجام بده چون برای تو همیشگی میشه و دیگه نمیشه تو ماشین خودمون جلوت رو گرفت ولی عمو امید که عاشقته بهت کلی حال داد و توی بی جنبه تا روز آخر زودی میرفتی تو ماشینشون و با کفشات کلی کثیفش کردی . کیف دوم سه تا پله ویلا بود که شما هزار بار ازشون رفتی بالا و پایین و کیف سوم مانیا جون بود که همش باهات بازی کرد .
اینجا هم تا عمویی نبود بدو رفتی جلو فقط نمیدونم این چه طرز رانندگیه!!!!!

خلاصه اون چند روز عالی گذشت و خیلی خوب بود . جای همگی خالی . شب سیزده بدر هم که توی حیاط نشستیم هر خونواده گفت سال بعد به کجا میرسه .

جزو خوابیدنهای جالب و متفاوتت (معمولا یا روی پا میخوابی یا توی بغل و در حال راه رفتن) 


۲۳ فروردین نوشتم :

امروز بعد از چندین روز بهونه اوردن رفتیم واكسن ١٨ ماهگي رو زدم ، راستش این مدت توی خیلی از وبلاگها راجع به سخت بودن این واکسن خونده بودم و واقعا نمیدونم چرا اینقدر از این واکسن میترسیدم و خیلی خیلی استرس داشتم در حدی که دیشب تقریبا اصلا خوابم نبرد و همش با موبایل بازی میکردم و وبلاگ گردی کردم
خلاصه امروز رفتیم مرکز بهداشت و بعد از چندین دقیقه نوبت ما شد و شانس ما یکسری کارآموز اومدن داخل و ما پای شما رو لخت کردیم تا خانمه بزنه و خانمه شروع کرد برای اونها توضیح دادن و شما شروع کردی به بهونه گرفتن چون میخواستی بری بیرون . اول قطره رو داد و بعد به دست چپت ویروس زنده رو زد که گریه نکردی البته شاید هم بخاطره یک دو سه گفتن من بود و بعدش واکسن بعدی که میخواست به پای چپت بزنه که چون طولش داد تا بزنه و داشت با کارآموزها حرف میزد شما گریه کردی و بعدش واکسن رو زد که البته دردت گرفت و بعدش اومدیم خونه و البته چند دقیقه کوتاه هم رفتیم پارک . توی خونه کمپرس آب سرد گذاشتم و بعدش بازی کردی و برات کلی پای دوچرخه زدم که همون موقع در حین بازی با گوشی خوابت برد و کلی تعجب کردم از خوابیدن باحالت ، بعد بیدار شدن شروع کردی به بازی و خدا رو شکر تا ۱۲ شب نه تنها درد نداشتی بلکه انگار واکسن انرژی بهت زدن و همش کارهای خطرناک میکردی مثلا رفتن روي دسته مبل و پرت کردن خودت روی مبل و نشستن روي ميز نهارخوري و رفتن بالای ساب بوفر و .... ولی ساعت ۱۲.۵ تا ۴ بیحال و بیتاب شدی ، البته اونم اشتباه خودم بود دیدم حالت خوبه استامینوفن رو بکنم هر ۵ ساعت که حالت بد شد و یه مقدار داغ شدی و بیتاب . ولی خدا رو شکر اصلا اصلا سخت نبود و راستش از بقیه واکسنهاش راحت تر گذشت با اینکه قبلیها هم تب نکرده بود . اینم پروسه واکسنها که خدا رو شکر تا ۶ سالگی تموم شد

قربونت برم ، چندین وقته میخوایم ببریمت آرایشگاه که خب هنوز نبردیم و فری جون امروز موهات رو بسته بود و شده بودی دختر مامانی و فری جون برات کبریت روشن میکرد و تو فوت میکردی (البته رو به بالا یاد گرفتی فوت کنی تا موهات تکون بخوره) و دست میزدی و به ما هم میگفتی دست بزنیم


اینجا میری روی دسته مبل وایمیستی و خودت رو پرت میکنی روی مبل که البته اینجا ترسیدیم و یه مبل جلوش گذاشتیم ولی الان برداشتیم و تازه وقتی وایمیستی دستت رو به جایی نمیگیری




و الان مینویسم :
متاسفانه بچه ها بعد از یکسالگی باهوش و لجباز میشن و نمیشه عادتهاشون رو براحتی ترک کرد و جنگیدن فقط لجبازترشون میکنه ، آرسام رو که قبلا ما تو اتاق خودش میخوابوندیم بخاطره پاییز و زمستون که هوا متغیره اوردیم توی اتاق خودمون و الان پروسه برگردوندن توی اتاق خودش مشکلی شده ، یکبار تختش رو گذاشتیم توی اتاقش ولی انقدر دو شب چنان با جیغ و وحشت بلند شد که تا مشاوره فعلا بیخیال شدیم و تختش رو دوباره اوردیم توی اتاق خودمون و مثل کوچولوییهاش چسبوندیم به تختمون تا حداقل کم کم عادت کنه به تخت خودش نه تخت ما ، دو سه روز اول ناله میکرد و تا میخواست گریه کنه من نوازشش میکردم و مطمئن میشد کنارشم و میخوابید و وقتی میخوابید نباید از بالای تخت میذاشتیمش روی تخت چون فکر میکرد هنوز توی اتاقشه و از کنار میذاشتیم ، خدا رو شکر الان فهمیده پیش خودمونه و بهونه نمیگیره تا بریم پیش مشاور و ببینیم باید چکار کنیم .

خونه خاله هانیه و در حال بازی با ماشین عرفان که درب و چراغ و دستگیرش رو شکوندیش (میرفتی روش میشستی و پا میزدی) 


همش از پله ها میرفتی بالای تخت عرفان جون ، البته اوایل از بلندیش میترسیدی و تا پله سوم میرفتی ولی وقتی یاد گرفتی دائم اون بالا بودی





و برای اینکه پیانوی عرفان رو خراب نکنی کیبورد رو بهت دادیم البته عرفان جونم همش میگفت فدای سرش بیاد پیانوم رو خراب کنه


یاد گرفتی بری روی کالسکت و از اونجا فواره رو روشن کنی و بیای آب بازی :


چند روز پیش با سامیار جون و مامانش رفتیم پارک نزدیک خونه فری جون و شما کلی بازی کردی البته کلا چون ما شما رو زیاد پارک نبردیم (پارسال تابستون رو که بخاطره مسئله مریضیت کلا از دست دادیم) هول بودی چکار کنی و همش میخواستی بری توی خیابون و در ماشینها رو باز کنی و سوارشون بشی . 


اونجا فهمیدم سعیده جون هر روز سامیار رو میاره پارک و از اونروز ما هم هر روز آرسام رو میبریم پارک و بعدش میبرم حموم و توی حموم یا آب بازی میکنیم یا حباب یا رنگ ، خلاصه کلی کیف میکنیم ولی متاسفانه ساعت خوابش بعد از عید بهم ریخته و زودتر از ۲ و ۳ نمیخوابه اگر هم بخوابه دوباره بیدار میشه و هر چقدر هم خودمون رو بزنیم به خواب و تاریک کنیم و .... فایده نداره و این مسئله خیلی ناراحتم کرده چون حس میکنم پرخاش شده و از خواب بیدار میشه بهونه میگیره یا با بغض بیدار میشه که توی نت خوندم همه علائم عدم تنظیم خوابه . از ۸ شب هم چراغها و تی وی خاموشه ولی اثری نداره و بعد از یه مدت خودش میره روی ساب و چراغها رو روشن میکنه .

اولین باره که دیدم استخون رون مرغ رو دوست داری (میبخشید از روی فیلم عکس گرفتم و زوم کردم)


فدای پسرم بشم من که به چمن وسواس داره و وقتی افتادی تا چندین دقیقه دیدیم داری خودت رو اینور و اونور میکنی و میخوای بدون اینکه دستت رو به چمن بزنی بلند شی 




و آخر سر بابایی اومد کمکت



عاشق صحبت کردنتم البته صحبتی که خودت میفهمی چی میگی و بس . البته یکسری کلمات هم اضافه شده مثلا ببی (ببین) و ایا اریم دد (بیا بریم دد) .

قربون اون مروارید قشنگ اشکت بشم



یکی از سرگرمیهای جدیدت اینه که تا من میشینم پای لپ تاب بیای و بگی نی نی تا من برات از سایت آپارات ویدیوی نی نی بزارم مخصوصا ویدیوی نی نی و سگ 


اینم عکس تقویم روی یخچال و عکسهایی که مگنت زدم و به خونواده دادم


فردا هم خونه مهری جون مامان آرشام از دوستای کلاس آرسام دعوتیم .
و فعلا بوووووووووس و بااااااااای
= هنی و هانی = دوشنبه 1393/02/01
اولین پست سال ۹۳

سلام به تمام دوستاي ماهم كه اين مدت در كنار غمها و شاديهاي من بودن ، سال ٩٢ با غمها و شاديها و جداييهاش تموم شد و سال ٩٣ با خبري خوش شروع شد

به نظر من و بابايي بدترين خبر ٩٢ خبر احتمالي مريضي شما و بهترين خبر سالم بودن شما بود و بدترين اتفاق جدا شدن بنجي از ما و بيخبري ما ازش كه همچنان ادامه داره و باعث شده هنوز خيال من ازش راحت نباشه با اينكه هيربد ميگه جاش خوبه ولي من در حسرت يه خبر يا عكس ازش هستم .... اولين گريه سال ٩٣ هم سر تكرار هزارم فيلم هاچي اتفاق افتاد ..... بنجي شاد باش .....

آرسام امسال :

آرسام پارسال :

خبر خوش سال ٩٣ هم باردار شدن ناگهاني حوري هست كه الان ني نيش ٦ هفتشه و توي آبان آرسام صاحب اولين دختر عمش ميشه . از همين جا به مامان حوري و بابا اميد تبريك ميگم و ني ني گلشون كه ٢ سال و يكماه از آرسام كوچيكتره ، سعي ميكنيم آرسام همونطور كه مانيا و عرفان هم بازيهاي خوبي هستن همبازي خوبي براي ته تغاري خونواده باشه . الان كه دارم اين رو با گوشي تايپ ميكنم آرسام روي ني ني لاي لايش نشسته و قبلش داشت با قابلمه ها بازي ميكرد ، كلا هميشه عشقمونه چه وقتي ميفته روي دنده غر زدن و بغل چه الان كه آقا شده و متكي به خودشه .

برای عیدی هم ما براش یه میز ابزار و یه عروسک بادی بکس و یه عروسک باب اسفنجی گرفتیم و فری جون یه سه چرخه و علی جون قراره برات کلی لباس از ترکیه بیاره و خاله هانیه هم همینطور و بقیه هم لطف کردن و بهت نقدی عیدی دادن ، واقعا دست همتون درد نکنه . بوووووووس 

اینم تخم مرغ رنگ شده توسط پسر ماهم :

ديشب براي حوري توي وبلاگ آرسام دنبال خاطرات بارداريم ميگشتم كه باعث شد كل پستهاي اسفند و فروردين و ارديبهشت پارسال رو بخونم و واقعا خيلي خوشحالم كه خاطراتت رو اينجا ثبت كردم ، خيلي خيلي ..... 

اینم خونواده ما با تم سیاه و قرمز :

خب بریم سر اتفاقات این مدت :

چهارشنبه٢١ ام براي فروش ٢٠٦ توي روزنامه آگهي داديم كه چون پنجشنبه 

پر شده بود قرار شد شنبه چاپ بشه و جمعه با بابا و اشكان رفتيم چيتگر(مركز 

خريد و فروش ماشين) و تا وارد پاركينگ شديم يه دلال تبريزي ماشين رو خريد و بعدش براي نوشتن قلنامه اومديم تهران چون ماشين بنام علي جون بود و بعدش رفتيم پول رو واريز كرديم و فرداش رفتيم سند زديم و بدين ترتيب ٢٠٦ رو بعد از حدودا ٧.٥ سال فروختيم ، البته اولين ماشينم رنو بود كه همش جوش ميورد ولي اين اولين ماشينم با علي بود و كلي باهاش خاطره داشتيم . دوشنبه ٢٦ ام از صبح رفتيم خونه فري جون و هانيه و عرفان هم بودن و تو كلي با عرفان بازي كردي و بعدازظهرش همشون رفتن فرودگاه و من و تو مونديم تا بابايي بياد دنبالمون و بريم خونه ، همون روز کلی عکس لختی ازت انداختم تا برات تقویم درست کنم

سه شنبه شب مهموني خونه عمه حوري بوديم كه من ميخواستم از صبح برم اونجا ولي براي بابا كار پيش اومد و تا ٦ معطل شديم و تا حاضر بشيم و راه بيفتيم حدوداي ٨ رسيديم اونجا و بابا شما رو كه تو خواب بودي داد دست يكي از مهمونها و تو اتاق از خواب بيدار شده بودي و خودت رو هلاك كردي و واقعا حق داشتي ، توي سر و صدا و تاريكي بغل يه غريبه ديگه چي ميخواستي ..... خلاصه هر كاري كردم آروم نشدي و بابايي و اشكان بردنت خونه بابا حسن و بعد از نميدونم چند ساعت رقص بابا حسن زنگ زد كه شما همش به در نگاه ميكني و گريه ميكني ، من و بابايي سريع لباس پوشيديم و اومديم پيش  شما و بعد از حدودا نيمساعت شما رو برداشتيم و رفتيم خونه عمه و تقريبا همه رفته بودن و بعد از حرف زدن و عكس با اشكان راه افتاديم به سمت خونه ، پنجشنبه ١٠ دقيقه مونده به سال تحويل برق رفت و ساعت ٩ اومد و براي اولين بار سال تحويل بدون برق رو تجربه كرديم . 

جمعه ظهر رفتيم خونه باباحسن و شنبه خونه عمه عاطفه و بعدش عمو حامد و اونجا فهميديم عمه حوري حاملست و يكشنبه عمه حوري و عمو اميد اومدن پيشمون و دوشنبه خبر بارداري رو به همه گفتن و شب همه اومدن خونمون و سه شنبه من و حوري و اميد رفتيم سونوگرافي بيمارستان لاله و ني ني كوچولو ٦ هفته اي رو ديديم ، اونم توي سالگرد عروسيشون ، بعد از نهار حدوداي ٥ همه رفتيم خونه عمو حميد و بعد از كلي رقص و شادي بالن رو هوا كرديم و اومديم خونه و چند روز عالي تموم شد .

اینم سه مدل تقویم سال ۹۳ آرسام جونم :

تم اول که یه ایده از خودم بود که رویداد هر ماه رو نشون میده

تم دوم و سوم تقریبا آماده و در اینترنت موجود بود ، خودم از دومی خوشم میاد و اکثرا از سومی


از كارهاي اين مدت شما بگم كه اكثرا زبونت رو مياري بيرون و كارهات رو انجام ميدي مخصوصا وقتي متفكر ميشي ، همين هم باعث شد چند روز پيش كه افتادي زبونت لاي دندونت بمونه و زخم خيلي بدي ايجاد كنه و تا چند روز بخاطره درد خيلي كم غذا ميخوردي و غر ميزدي ،  توي سرسره بازي استاد شدي و كلي بازي و كارهاي خطرناك ميكني . عاشق هل دادن وسايل سنگين شدي مثلا ماشين شارژي و صندلي غذا و جاروبرقي و …. دائم داري دور خونه مي دوي و جديدا صداي پات موقع دويدن بلند ميشه و كم كم همسايه پاييني مياد شكايت [چشمک] . تا سي دي ببيني گير ميدي بلندت كنم تا بزاريش داخل سينماخانگي ، توي بهم ريختن خونه روي من و بابايي رو سفيد كردي و امروز من حالم بد بود و خوابيدم و بعد از بيداري خونه منفجر شده بود .... همچنان مثل قديم حرفت رو ميفهموني يا با كلمه يا جيغ و گريه و به شير ميگي مييييير و .... 

راستی بالاخره پشت عکسهای کوچیک آتلیت مگنت چسبوندم و به همه دادم و خودم هم زدم به یخچال و خیلی خوب شده مخصوصا کنار تقویم دومیت (بعدا عکس روی یخچال رو میذارم)

متاسفانه من مریض شدم و اکثرا خوابم و بنده خدا بابایی زحمت نگهداری از من و شما رو به دوش میکشه ، ایشااله شما مریض نشی . بووووووووس به همگی

= هنی و هانی = پنجشنبه 1393/01/07

امارگیر حرفه ای سایت

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

کد حرکت متن دنبال موس مرجع کد آهنگ