X
تبلیغات
آرسام ، عشق تازه ما
آرسام ، عشق تازه ما
هر شروعي را پايانيست وتولد شروع يك پايان است...
اولین پست سال ۹۳

سلام به تمام دوستاي ماهم كه اين مدت در كنار غمها و شاديهاي من بودن ، سال ٩٢ با غمها و شاديها و جداييهاش تموم شد و سال ٩٣ با خبري خوش شروع شد

به نظر من و بابايي بدترين خبر ٩٢ خبر احتمالي مريضي شما و بهترين خبر سالم بودن شما بود و بدترين اتفاق جدا شدن بنجي از ما و بيخبري ما ازش كه همچنان ادامه داره و باعث شده هنوز خيال من ازش راحت نباشه با اينكه هيربد ميگه جاش خوبه ولي من در حسرت يه خبر يا عكس ازش هستم .... اولين گريه سال ٩٣ هم سر تكرار هزارم فيلم هاچي اتفاق افتاد ..... بنجي شاد باش .....

آرسام امسال :

آرسام پارسال :

خبر خوش سال ٩٣ هم باردار شدن ناگهاني حوري هست كه الان ني نيش ٦ هفتشه و توي آبان آرسام صاحب اولين دختر عمش ميشه . از همين جا به مامان حوري و بابا اميد تبريك ميگم و ني ني گلشون كه ٢ سال و يكماه از آرسام كوچيكتره ، سعي ميكنيم آرسام همونطور كه مانيا و عرفان هم بازيهاي خوبي هستن همبازي خوبي براي ته تغاري خونواده باشه . الان كه دارم اين رو با گوشي تايپ ميكنم آرسام روي ني ني لاي لايش نشسته و قبلش داشت با قابلمه ها بازي ميكرد ، كلا هميشه عشقمونه چه وقتي ميفته روي دنده غر زدن و بغل چه الان كه آقا شده و متكي به خودشه .

برای عیدی هم ما براش یه میز ابزار و یه عروسک بادی بکس و یه عروسک باب اسفنجی گرفتیم و فری جون یه سه چرخه و علی جون قراره برات کلی لباس از ترکیه بیاره و خاله هانیه هم همینطور و بقیه هم لطف کردن و بهت نقدی عیدی دادن ، واقعا دست همتون درد نکنه . بوووووووس 

اینم تخم مرغ رنگ شده توسط پسر ماهم :

ديشب براي حوري توي وبلاگ آرسام دنبال خاطرات بارداريم ميگشتم كه باعث شد كل پستهاي اسفند و فروردين و ارديبهشت پارسال رو بخونم و واقعا خيلي خوشحالم كه خاطراتت رو اينجا ثبت كردم ، خيلي خيلي ..... 

اینم خونواده ما با تم سیاه و قرمز :

خب بریم سر اتفاقات این مدت :

چهارشنبه٢١ ام براي فروش ٢٠٦ توي روزنامه آگهي داديم كه چون پنجشنبه 

پر شده بود قرار شد شنبه چاپ بشه و جمعه با بابا و اشكان رفتيم چيتگر(مركز 

خريد و فروش ماشين) و تا وارد پاركينگ شديم يه دلال تبريزي ماشين رو خريد و بعدش براي نوشتن قلنامه اومديم تهران چون ماشين بنام علي جون بود و بعدش رفتيم پول رو واريز كرديم و فرداش رفتيم سند زديم و بدين ترتيب ٢٠٦ رو بعد از حدودا ٧.٥ سال فروختيم ، البته اولين ماشينم رنو بود كه همش جوش ميورد ولي اين اولين ماشينم با علي بود و كلي باهاش خاطره داشتيم . دوشنبه ٢٦ ام از صبح رفتيم خونه فري جون و هانيه و عرفان هم بودن و تو كلي با عرفان بازي كردي و بعدازظهرش همشون رفتن فرودگاه و من و تو مونديم تا بابايي بياد دنبالمون و بريم خونه ، همون روز کلی عکس لختی ازت انداختم تا برات تقویم درست کنم

سه شنبه شب مهموني خونه عمه حوري بوديم كه من ميخواستم از صبح برم اونجا ولي براي بابا كار پيش اومد و تا ٦ معطل شديم و تا حاضر بشيم و راه بيفتيم حدوداي ٨ رسيديم اونجا و بابا شما رو كه تو خواب بودي داد دست يكي از مهمونها و تو اتاق از خواب بيدار شده بودي و خودت رو هلاك كردي و واقعا حق داشتي ، توي سر و صدا و تاريكي بغل يه غريبه ديگه چي ميخواستي ..... خلاصه هر كاري كردم آروم نشدي و بابايي و اشكان بردنت خونه بابا حسن و بعد از نميدونم چند ساعت رقص بابا حسن زنگ زد كه شما همش به در نگاه ميكني و گريه ميكني ، من و بابايي سريع لباس پوشيديم و اومديم پيش  شما و بعد از حدودا نيمساعت شما رو برداشتيم و رفتيم خونه عمه و تقريبا همه رفته بودن و بعد از حرف زدن و عكس با اشكان راه افتاديم به سمت خونه ، پنجشنبه ١٠ دقيقه مونده به سال تحويل برق رفت و ساعت ٩ اومد و براي اولين بار سال تحويل بدون برق رو تجربه كرديم . 

جمعه ظهر رفتيم خونه باباحسن و شنبه خونه عمه عاطفه و بعدش عمو حامد و اونجا فهميديم عمه حوري حاملست و يكشنبه عمه حوري و عمو اميد اومدن پيشمون و دوشنبه خبر بارداري رو به همه گفتن و شب همه اومدن خونمون و سه شنبه من و حوري و اميد رفتيم سونوگرافي بيمارستان لاله و ني ني كوچولو ٦ هفته اي رو ديديم ، اونم توي سالگرد عروسيشون ، بعد از نهار حدوداي ٥ همه رفتيم خونه عمو حميد و بعد از كلي رقص و شادي بالن رو هوا كرديم و اومديم خونه و چند روز عالي تموم شد .

اینم سه مدل تقویم سال ۹۳ آرسام جونم :

تم اول که یه ایده از خودم بود که رویداد هر ماه رو نشون میده

تم دوم و سوم تقریبا آماده و در اینترنت موجود بود ، خودم از دومی خوشم میاد و اکثرا از سومی


از كارهاي اين مدت شما بگم كه اكثرا زبونت رو مياري بيرون و كارهات رو انجام ميدي مخصوصا وقتي متفكر ميشي ، همين هم باعث شد چند روز پيش كه افتادي زبونت لاي دندونت بمونه و زخم خيلي بدي ايجاد كنه و تا چند روز بخاطره درد خيلي كم غذا ميخوردي و غر ميزدي ،  توي سرسره بازي استاد شدي و كلي بازي و كارهاي خطرناك ميكني . عاشق هل دادن وسايل سنگين شدي مثلا ماشين شارژي و صندلي غذا و جاروبرقي و …. دائم داري دور خونه مي دوي و جديدا صداي پات موقع دويدن بلند ميشه و كم كم همسايه پاييني مياد شكايت [چشمک] . تا سي دي ببيني گير ميدي بلندت كنم تا بزاريش داخل سينماخانگي ، توي بهم ريختن خونه روي من و بابايي رو سفيد كردي و امروز من حالم بد بود و خوابيدم و بعد از بيداري خونه منفجر شده بود .... همچنان مثل قديم حرفت رو ميفهموني يا با كلمه يا جيغ و گريه و به شير ميگي مييييير و .... 

راستی بالاخره پشت عکسهای کوچیک آتلیت مگنت چسبوندم و به همه دادم و خودم هم زدم به یخچال و خیلی خوب شده مخصوصا کنار تقویم دومیت (بعدا عکس روی یخچال رو میذارم)

متاسفانه من مریض شدم و اکثرا خوابم و بنده خدا بابایی زحمت نگهداری از من و شما رو به دوش میکشه ، ایشااله شما مریض نشی . بووووووووس به همگی

= هنی و هانی = پنجشنبه 1393/01/07
آخرین پست اسفند ۹۲
دوستای گلم با عرض پوزش فرااااااااوان چون عجله دارم و کلی کارهای نکرده و باید برم مهمونی و تا بعد از سال تحویل نمیام خونه فقط اومدم پست آخر سال مار رو بزارم تا سال اسب قشنگمون بیاد

امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید و از خدای مهربون میخوام به همه ، مخصوصا نی نی های معصوم و پاک سلامتی بده و مریضها رو شفا بده و به تمام کسانی که نی نی دوست دارن لذت بسیار زیبای مادر شدن رو بفهمونه و ... و دعای همیشگی که به نظرم خیلی قشنگه :

آرزو دارم نوروزی که پیش رو داریم آغاز روزهایی باشد که آرزو داریم

بووووووووووس

= هنی و هانی = سه شنبه 1392/12/27
آخجون عید داره میــــــــاد
سلام عزيز دل مامان

عشقم هر روز من رو عاشقتر ميكني و بس .....

سه روز قبل نوشتم :

متاسفانه چون اون دو سه روز پرستار خوب پيدا نكرديم تصميم گرفتيم عجله نكنيم و بزاريم براي بعد از عيد ، تا ببينيم قسمت چي ميشه

كلاس بادبادك اين ترم هم تموم شد و ترم بعد ميفته براي آبان سال بعد ، و بايد به فكر يه كلاس برات باشم يا بايد با دوستات قرار بزارم تا تنها نباشي

اینجا داری مقوا رو لمس میکنی و منتظره اومدن رنگی

کلا نقاشی با رنگ رو زیاد دوست نداری و عاشق ترکیب رنگ توی پالتی و نقاشی با ماژیک . چند روز پیش توی حمام هر کاری کردم روی دیوار نقاشی نکشیدی و تا رنگ رو به صورتم زدم شدید استقبال کردی

اين چند روز درگير خريد عيديت هستيم امروز هم با بابايي رفتيم خ قلمستان ، اولين بار بود اينجا رفتم و خيلي جالب بود كه بورس دوچرخه و سه چرخه و ماشين شارژي بود ، من سر ماشين شارژي و ماشين پاييت اگه ميدونستم بورسش كجاست خيلي بهتر بود ، ايشااله ني ني بعديمون 

خلاصه با بررسي دقيق تمام سه چرخه ها و دوچرخه ها به اين نتيجه رسيديم كه سه چرخه بدرد ما كه تو رو همش با كالسكه ميبريم بيرون نميخوره براي رفتن پارك هم ميخوايم با ماشين شارژيت ببريم و چون فكر نميكنم الان خودت بتوني ركاب بزني پس سه چرخه هيچ ، دو چرخه رو هم گفتيم باشه به سنت كه حدود يكسال ديگست بخريم و حالا ما مونديم برات عيدي چي بخريم؟؟؟؟؟؟؟

امروز خونه فري جون بودي و كلي آتيش سوزوندي از جمله سوپر گازشون رو شكوندي ، ولي مثل هميشه آقا بودي و كلي فري جون و علي جون تعريفت رو ميكردن . راستي يه اتفاق بانمك ، ديروز من ظرفهاي تميز ظرفشويي رو گذاشتم روي زمين تا درب ظرفشويي رو ببندم و بتونم بزارم توي كابينت كه ديديم ٢ تا از فنجونهاي سرويس سيلور دستت و داري براي خودت باهاشون بازي ميكني منم اومدم كنارت و بعد از يكربع يكيش آروم از دستت افتاد رو سراميك و شكست ، منم اومدم سريع بلندت كنم كه دستت رو روشون نزاري هول كردم و اون يكي فنجون كه توي اون دستت بود رو گرفتم و انداختم زمين و شكوندم ...... وااااااي بعدش هر دفعه صحنش يادم ميومد ميخنديدم


عشق مامان تقریبا مفهوم کارهاش رو بهمون میفهمونه مثلا به نیست میگه نــــــی ، به بچه میگه نی نی که اومدم بهش بینی رو یاد بدم فکر کرده میگم نی نی و گیر داده بود به عکسش روی دیوار و میگفت نی نی ، به بغل میگه بـــَ و مثل قبل به الو میگه اَ اُ و ...
راستی چند شب پیش عمه حوریه جون و امید جون اومده بودن پیشمون و تو تا چندین دقیقه از بغل حوریه پایین نمیومدی و داشتی شدید کسب آرامش میکردی

هر دفعه بهت میگفتم باب اسفنجی زود میرفتی جلوی تلویزیون و نگاه میکردی ولی همون شب که عمه بود گفتم باب اسفنجی و تو اومدی به قابهای روی درب اتاق که عکس باب اسفنجیه نگاه کردی

گیر دادی به روشن موندن ماشین لباسشویی و تا خاموش میکنم زودی میای چراغش رو روشن میکنی و بیچاره فقط شبها خاموش میشه . زمانی هم که لباسها رو میشورم و پهن میکنم ظرف چند دقیقه همه لباسهای پهن شده رو دوباره میندازی توی ماشین و گیر میدی روشنش کنم ، بخاطره همین گیرهات یه موقعهایی با چند تا دونه لباس که بزور از  اینور و اونور جور میکنم ماشین رو روشن میکنم ، تنها شانسم اینه که تمام وسایلم (لباسشویی و ظرفشویی و یخچال) قفل کودک داره وگرنه نمیدونستم باید چکار میکردم
 
و ادامه نوشته امشب :
دیشب رفتیم مطهری و از فروشگاه گلک برات یه عروسک تعادلی گرفتیم و بعدش رفتیم میرزای شیرازی تا برات یه سه چرخه بخریم که هیچکدوم رو خوشمون نیومد و تازه میخواستیم شما رو برداریم بریم که چشمم به یه سه چرخه که روی دیوار آویزون بود افتاد و با خوشحالی به بابایی نشون دادم و اون رو به عنوان کادوی فری جون برداشتیم البته توی این مدت شما تقریبا سوار تمام ماشین شارژیها شدی و هر کدوم کنترل داشت برمیداشتی و روشنش میکردی و من بدو میومدم کنترل رو میگرفتم و میدادم به مغازه دار ، از هولت که سوار همشون بشی از لاشون به سختی رد میشدی و همش کفشت در میومد و ما دنبال کفشت لای ماشینها و آخر سر یه سرسره اونجا بود که دیدم داری برعکس میری بالا و بدو اومدم گرفتمت که مثلا سرسره آقا کثیف نشه ، حالا فرض کنین حال فروشنده رو توی اون مدتی که ما توی فروشگاه بودیم (هه هه) و یه ذره بالاتر رفتیم توی یه مغازه برات عیدی بگیریم که شما چشمت افتاد به عروسک کوچولوی باب اسفنجی و شروع کردی به خندیدن و بابایی یه سایز متوسطش رو که بتونی دستت بگیری برات گرفت و توی یه مغازه دیگه تا بابا داشت یه میز ابزار رو حساب میکرد دیدم شما یه ماشین پایی رو برداشتی و داری زور میزنی در رو باز کنی و ماشین رو ببری بیرون و حالا منم کنار در با شما صحبت میکردم که این مال شما نیست که دیدم همه دارن بهت میخندن .... (راستش من و علی تصمیم داریم اصلا مثل قدیمیها رفتار نکنیم و همش جلوی بچه رو نگیریم و بزاریم هر کاری که ضرری به کسی نمیزنه انجام بده مثل اکثر کشورها که بچه رو راحت میزارن و همش جلوش رو نمیگیرن)
توی ماشین حدودا نیم ساعتی تا برسیم جلوی سینما آزادی شما همش داشتی آهنگ باب اسفنجی رو به سبک خودت میزدی (با دهان بسته قسمتهای باب اسفنجی رو صدا درمیوردی) و تا من اومدم صدات رو ضبط کنم کلا یادت رفت .
راستی امروز یه کار بانمک انجام دادی و اونم اینکه رفتی بالای سرسره و از اونجا خودت رو پرت کردی روی سقف خونه بادیت ، باور کنین من از این حرکت چند دقیقه شک زده شدم ، و بعدش شد کار بامزت البته با احتیاط بیشتر ، دیگه خودت رو پرت نمیکردی بلکه اول پات رو دراز میکردی و میدیدی شاید نرسی موقع سر خوردن پایین سقف خونت رو میگرفتی و خودت رو میکشیدی بالا و میرفتی روش و از روی سقف میومدی توی خونه و دوباره از اول .

کلا کارهات خیلی خطرناک شده دیروز خونه فری جون از روی دستگیره کشوها رفتی بالا تا روی گاز رو ببینی و امروز از روی دستگیره کشوهای اپن رفتی روی اپن رو ببینی ، که چون دستگیره ها تیزن انگار زانوت درد گرفت ، و کلا از هر چیزی میخوای بری بالا ، از قفسه های کابینت ، روی در ماشین لباسشویی و ....
یاد گرفتی بدون کفش بیرون نری و اگه در باز باشه جلوی در بایستی ، وقتی هم از بیرون میایم وایمیستی کفشات رو دربیارم البته هر از گاهی هم یادت میره . بیرون هم میخوایم بریم خیلی آقا به حرف گوش میدی و میگیم بیا زودی میای حالا توی آسانسور یا بیرون و .... و اگه حرف گوش ندی با صدای کلید زودی میای تا ازم بگیریش .
چند شب پیش که از بیرون اومدیم خانم همسایه بغلیمون در رو باز کرد و پسر ۷ سالش اومده بود و بهت میخندید و چون ما زیاد با هم در ارتباط نیستیم با هم رودرواسی داریم و تا کوروش گفت بیا تو تو زودی رفتی توی خونه تمیزشون اونم با کفش ، و بعد از وارسی کل خونه اومدی بیرون و از اون شب هر دفعه میایم میری دم خونشون و در میزنی و ما بدو میگیریمت و با گریه میاریمت خونه .

چندین وقت بود گیر داده بودی به کتری برقی و من آبش رو خالی میکردم و میدادم بهت تا بازی کنی و این آخرها تنهایی نمیخواستیش و میومدی بیسش رو هم میبردی تا بالاخره کوبوندنهای زیاد باعث شد خرابش کنی و من چای خور به مشکل بخورم .
اینم عشق سن الانت که البته میگم ایکاش موقع خرید گیر نمیدادم به یدک کش داشتن و اونی رو میخریدم که چرخاش با فرمون میچرخید

راستی هفته پیش فری جون اینا سه شنبه رفتن شمال و ما بخاطره قراره چهارشنبه بابا نرفتیم تا اینکه بابا نرسیده به قرار بهم زنگ زد و من گفتم خستم و بابایی چند دقیقه بعدش زنگ زد حاضر شین دارم میام بریم شمال و قرار رو کنسل کردم و منم هیجانزده وسایل رو برداشتم و برای یک شب رفتن یک ساک بزرگ پر از وسایل و لباسهای تو رو برداشتم و اینقدر جوگیر شدم استخر و دمپایی هم برات برداشتم تا آب بازی کنی که بابا کلی بهم خندید چون هوا فوق العاده سردتر از تهران بود و چند دقیقه لب دریا یخ زدیم .
اینجا هم کلی با صندلت حال میکردی

جای همه خالی ما اون یکروز کلی کسب آرامش کردیم و کسب آرامش فری جون اینا رو گرفتیم . راستی یه چیز بامزه تو داشتی با علی جون بازی میکردی که علی جون رفت دستشویی و تو رفتی دم دستشویی و گفتی اَئی جو و من و بابایی کلی ذوق کردیم و فری جون مسخرمون میکرد تا اینکه علی جون اومد و گفت اونم شنیده و ما کلی قربون صدقت شدیم .

اینجا رفتیم لایکوی نمک آبرود



اینم شکار لحظه ها توسط بابایی

راستی هورررررررا بابا حسن امروز اومد پیشمون و کلی باهات بازی کرد ....
= هنی و هانی = پنجشنبه 1392/12/15

امارگیر حرفه ای سایت

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

کد حرکت متن دنبال موس مرجع کد آهنگ