آرسام ، عشق تازه ما
هر شروعي را پايانيست وتولد شروع يك پايان است...
عککککککککس
خب طبق قول قبلی این پست فقط پر از عکسهای عشق مامان هست . فقط چون زیاده لطفا توی ادامه مطلب عکسها رو ببینید 

 


ContinuE
= هنی و هانی = جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱
زندگی کوتاه است و زمان شتابان گذران
سلام سلام سلام

بعد از مدتها اومدم . راستش اومدم یه متن طولانی بنویسم و پست بعدی هم یه پست پررررررر از عکس

 

زندگی در گذر حادثه هاست گاه تلخ است و گهی شیرین است

 

متن زیر رو ۲۲ فروردین نوشته بودم ولی بخاطر نداشتن عکس منتشرش نکرده بودم :

سال ۱۳۹۴ مباررررررک 

وای چقدر روزگار عجله داره زود بگذره  انگار همین چند هفته پیش سال ۱۳۹۳ شد ....

دوستای گلم سال نو مبارک و امیدوارم امسال شادترین سال زندگیتون باشه و پر از سلامتی و خوشی

امسال تصمیم دارم روش زندگیم رو عوض کنم و برای خودم زندگی کنم  به شما هم پیشنهاد میکنم برای خودتون زندگی کنین  

متاسفانه امسال بخاطر مشغله های زیاد به هیچکدوم از کارهامون نرسیدیم . امسال درنظر داشتم برات لباس گوسفندی درست کنم و کنار هفت سین عکس بندازیم که نه تنها لباس رو درست نکردیم بلکه هفت سینمون هم بزور و با کمک فری جون ۵ سین شد و با عکس سبزه و سمنویی که دایی برامون فرستاد شد ۷ سین 

امسال از درست کردن تقویم هم خبری نبود و هنوز از عکس آتلیه هم خبری نیست . ایشااله سعی میکنیم تو هفته بعد بریم آرایشگاه و بعدش آتلیه و بعدش درست کردن تقویم  

خب حالا بریم سراغ اتفاقات این مدت ، من و علی و آرسام حدودای ۲۴ ام اسفند تا ۱۸ ام فروردین رفتیم ترکیه و خوش بحال آرسام بود فقط دو سه روز آخر متاسفانه مریض شد و بعدش من گرفتم ، خیلی ویروس بدی بود ، آرسام که زود خوب شد ولی من خیلی طول کشید و تا الان هم هنوز کامل خوب نشدم و بابا هم چند روزه گرفته . کار هر روزمون اول تاب بازی تو محوطه مجتمع بود و بعدش رفتن به یه مرکز و اونجا آرسام یا میرفت شهربازی یا توی مرکز بازی میکرد و .... اونطوری که فکر میکردیم نتونستیم بریم گردش و اکثرا تو مراکز خرید بودیم چون هوا خیلی سرد بود و فقط دو روز رو بیرون گشتیم که اونم یخخخخخ زدیم . کلا آرسام خدا رو شکر اونجا کلللللللی خوش میگذرونه .

بالاخره لب تاپ رو هم از تعمیرگاه گرفتیم ولی متاسفانه نتونستن عکسها رو برگردونن و همه عکسهامون نابود شد  ولی مهم نیست غر زدن و افسوس خوردن فایده نداره شاید قسمت این بوده که یک دوره عکس نداشته باشیم  هنوز جرات نکردم ببینم تمام عکسهای زیر یک سالگیش نیست یا یکسریش البته چند روز قبل از افتادن ویروس داشتم سعی میکردم عکسها رو تا جایی که جا دارم کپی کنم که فکر کنم تا آخر آذر ماه یعنی حدودا ۴ ماهگیش کپی کردم ، یعنی از ۴ تا ۱ سالگیش صد در صد نابود شده که البته هنوزم یکسری عکسهاش روی همین وبلاگ خاطرات مونده که باید زودتر برشون دارم که اینها هم نپره و از فامیل هم عکسها و فیلمهایی که دارن رو باید جمع کنم تا برای پیری خودمون داشته باشیم تا بیکاریمون رو پر کنیم چون آرسام که احتمالا وقت نمیکنه اینها رو ببینه و بخونه و ....

********************************

و ادامه متن امشب یعنی ۸ اردیبهشت که البته عکسها رو امشب نمیرسم بزارم و ایشااله توی همین یکی دو روز میزارم و منتشر میکنم 

 

اول از همه امشب به درخواست آرسام که میگه آآشام فففی براش فیلمهای بچگیش رو گذاشتم و یه جورایی شددددددید نوستالژی بود برام . اول موندم گذر عمر رو روی بزرگ شدن این عشق باید دید یا از روی چین و چروک صورت من و علی و شاید هم بزرگتر شدنمون و جاافتاده تر شدنمون  ، خیلی برام جالب بود که یکسری افراد فامیل اینقدر زود پیر شدن و یکسری دست نخوردن . نمیدونم انقدر اتفاقات این ۲ سال و ۷ ماه یا به عبارتی ۳۱ ماه یا به عبارتی ۱۳۳ هفته یا به عبارتی ۹۳۳ روز زیاد بوده که میگم خب این پیر شدن طبیعیه  وقتی عکسها و فیلمها رو میدیدم همش یا میگفتم آخیش یاد بنجی بخیر یا وای نمیخوام اینها رو ببینیم یا الهی طفلکی فلانی یا دلتنگی برای فلانی و  هزاران اتفاق دیگه که پشت تمام عکسها و فیلمها بود . ۲.۵ سال زندگی که یکسال و نیمش یه جورایی مربوط به آرسام بود و یکسالش افسردگی پنهانی و آشکار خودم ، البته خب مسلما اتفاقات خوب این دوره خیلی خیلی بیشتر بوده ولی امشب بیشتر دلتنگی و دلسوزی بود برام 

این یه مثله که خوب میگه  زندگی تازه در چهل سالگی آغاز می شود  

خب از این حرفها بگذریم . آرسام همچنان مثل قدیم دایره لغاتش محدوده ولی من دیگه همه حرفهاش رو میفهمم مگه مواقع کم . یعنی برای خودش یه جمله طولانی میگه که فقط فقط خودش میفهمه چی میگه و من که از بین یکی دو کلمه قابل فهم و موضوع بحث میفهمم چی میگه  ماشااله قربونش برم من کلللللللی هم برام حرف میزنه و من هم حتما تایید و یه جاهایی ادامه بحث رو دست میگیرم تا بدونه گوش میدم و میفهمم . کلا من واقعا یه مامان عجیب هستم هم دوست دارم این لحظات دیر بگذره و عجله ای تو صحبت کردن و .... آرسام ندارم هم دوست دارم یعنی آرزو دارم آرسام واقعا شیطون باشه و خودش رو تخلیه کنه و یه جاهایی که میبینم محتاطه و میترسه خودم کارهای خطرناک بهش یاد میدم یا .... تا آرسام بدونه میتونه انجام بده ، همیشه مشوق کارهای عجیبش منم  همیشه همه کارهات رو که داری انجام میدی و به مشکل میخوری و من رو صدا میزنی بهت میگم پسرم تو میتونی سعیت رو بکن و بعدش با انگیزه بیشتر انجام میدی و اکثرا زود حلش کردی و مواقعی که ببینم واقعا نمیتونی یه جورایی کمکت میکنم که فکر کنی باز هم خودت انجام دادی بدون کمک و یه موقعی هم میگم اشکال نداره اگه نتونستی انجام بدی .

کم کم باید دنبال مهد خوب برات بگردم چون به توصیه پرند جون حتما بین سه تا چهار سالگی باید بزاریمت مهد حتی کلاسهای آموزشی جای مهد رو نمیگیره و توی این سن خیلی هم بدتره . متاسفانه بخاطر مشغله شاید هم تنبلی من که برای خودم بهونه اوردم کارهای پرند دیگه تکراری شده و تو خونه من بازیهای متنوعتری انجام میدم یا شاید مثل ترم پیش بخاطر سفر غیبتهامون زیاد بشه و .... دیگه ترم جدید بادبادک رو ننوشتم و فعلا کتاب کلاسهای آموزشی رو بستم . قبلا معیارهای انتخاب مهدم خیلی خیلی متفاوت بود دنبال یه مهد به قول معروف باکلاس با آموزشهای درست و خوب با فرهنگ بالا بودم و بعد از دو جلسه انتخاب مهدکودک پرند کلا دیدم عوض شد و الان معیارهای دیگه ای رو میخوام که ایشااله بعد از انتخاب مهد بصورت عملی میام توضیح میدم .

کلا این ۲ سال و نیم کلاسهای تک و توکی که من آرسام رو بردم از دو تا کلاس از همه بیشتر خوشم اومد یکی آموزش موسیقی خانمهای نصیری موسسه مادران امروز که البته الان موسسه خودشون رو زدن و یکی از دوستام میره و کلاسهای هنر خلاقیت پرند که بیشتر به دید کلاسهای مشاوره و تربیت درست و روش بازی درست باید بهش نگاه کرد و واقعا جهت تربیت رو درست میکنه .

کلا من قبلن بخاطر توصیه های پرند و بقیه میگفتم تا سه سالگی آرسام آموزش رو بیخیال و الان با اون کلاس مهد پرند میگم تا ۵ سالگی میخوام بزارم آرسام فقط فقط بچگیش رو بکنه و خودش رو خالی کنه بعدش وقت برای آموزش هست . نه اصراری دارم آرسام دو زبانه بشه نه موسیقیدان نه پیکاسو نه پروفسور نه ..... میخوام فقط فقط آرسام زندگی باآرامشی داشته باشه بدون هیچگونه ترس و استرس و ....

یه اتفاق هم این بود که هفته پیش فری جون دید زیر بغلت یه غده داری و به خاله درسای مهربون و باانرژی که تماس گرفتم گفت نگران نباش غده لنفاویه و خطرناک نیست و بعدش رفتیم دکتر خودت که همون رو گفت و دلایل و .... رو توضیح داد ، قدت ۹۳ بود و وزنت ۱۲.۶۰۰ که گفت بخاطر مریضیه اخیرت وزنت کمه و جای نگرانی نیست 

دایی جون و علی جون تخت ماشین عرفان رو برات اوردن و نصب کردن و دیگه تخت نوزادیت که کللللللللی باهاش خاطره داشتیم جمع شد  تا تو عادت کنی بهش من هر شب پایین تخت رو زمین میخوابم و تو هر شب یکبار وسط خواب بیدار میشی میای بغلم و من بعد از خواب دوباره میزارمت رو تخت .

بهت گفتم وقتی ماه و ستاره که تو عاشقشونی درمیان باید بخوابیم چون نی نی ها همه خوابن و وقتی رفتن و خورشید اومد بیدار بشیم ، در همین راستا یه روز ساعت ۷ صبح بیدار شدی و من رو اوردی آشپزخونه شیر و آبت رو خوردی و بعدش گفتم بریم بخوابیم که گفتی یایا نننننه من گفتم چرا مامان هنوز باید بخوابیم و تو گفتی ماه نننننی ، ای اینگِ نننننی (ماه و ستاره یا به قول خودت توینگل نیستن یعنی روز شده و باید بیدار بشیم ) و من که دیدم حرف حساب میزنی بیدار شدم 

راستی یه اتفاق بانمک هم این بود که رفته بودیم خونه درسا جون دیدن آوینا خانم دختر ماه تازه بدنیا اومدش که طبق معمول با رایان مونا دعوا کردین و رایان دستت رو محکم فشار داده بود تا تو ماشین رو بهش بدی و تو هم که ماشین زندگیته کوتاه نیومده بودی و تا ما بفهمیم و جداتون کنیم دستت چند تا خراش کوچولو برداشته بود و این با لوس کردن مامانم اینا سوژه ای بود یکماهه که هنوز هم ادامه داره و تا یکی بگه دستت همون جای دست رو میاره جلو و نشون میده و باید بوسش کنن تا مثلا زود خوب بشه   البته چون چندین بار زخمش رو کندی جاش یکم مونده . بعد از اونروز متاسفانه دوباره حالت تدافعی میگیری و کمتر از قبل ولی باز زدن رو شروع کردی تا ببینیم باز کی بیخیالش میشی 

لیانا خانم دختر خوشگل خاله شبنم و عمو حامد هم وقتی ما ترکیه بودیم بدنیا اومد و تو خیلی با رهام و لیانا عاااااالی هستی و یه جورایی حس حمایت داری . عمه حوری هم به سلامت خونشون رو عوض کردن و یه خونه خوب گرفتن . و البته موقع جابجایی میزشون شیشه میزشون شکست و دست من یه کوچولو برید ولی چون میترسیدم توش شیشه رفته باشه رفتیم درمانگاه و یه سه تا بخیه خوب زد و امروز بخیش رو باز کردم و عااااالیه . فردا هم میریم خونه عمه حوری تا تو بابا حسن رو ببینی چون امروز توی فیلمها بابا رو دیدی خیلی دلتنگش بودی . این چند روز هم همش پیش فری جون اینا هستیم ، از وقتی دایی اومده دیگه مثل قبل نمیری پیش علی جون و همش پیش دایی جونت هستی 

الهی قربوووووووونت برم الان داری خواب میبینی و میگی آآشام ... 

= هنی و هانی = چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

امارگیر حرفه ای سایت

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

کد حرکت متن دنبال موس مرجع کد آهنگ